۱۳٩٠/۱٢/٢٠
سال 90

نمی دونم چه حسیه  آخر سال که می شه یه جورایی احساس دِین می کنم به این وبلاگ و میام و به روزش می کنم ,  شاید فقط مرور خاطراتی ِ برای خودم

ولی الان که فکر می کنم انگاری خیلی خوبه که یه جایی هست که بهم یاد آوری می کنه پارسال چی بودم و الان چی شدم

فقط بدیم اینه که نمی دونم چرا هیچ درسی از گذشته نمی گیرم ....

خیلی چیزها رو می دونم خطاست اما باز تکرارش می کنم .

از این شاخه به اون شاخه پریدن یکی از بدترین ایرادهای منه که هیچ وقت اصلاح نشد.

اینو تو مرور خاطرات این چند سالم به خوبی مشاهده می کنم ....

اومدن افراد متعدد به زندگیم .... فکر می کنم خیلی خوب نباشه اما شاید هم این یکی مربوط قسمت خوب ِ زندگیم باشه ! فقط خوشحالم که هیچ وقت کینه ای نبودم و نیستم که این آدما بیان و برن ... خدارو شکر همشون اومدن و تعریف از خود نباشه به خاطر اخلاق ِ خوب ِ خودمه که همچنان همشون حضور دارن....

خلاصه اینکه باز آخر سال شد و یک سال به عمر ما اضافه

یادمه وقتی برای اولین بار وبلاگ می نوشتم 20 سالم بود ... D:  اما الان 29 سال رو هم رد کردم .....

و اما سالی که گذشت .....

خوب بود فکر کنم .... از اوایل سال نمی دونم چرا خیلی چیزی یادم نمیاد

جدا شدن فرزانه از همسرش باعث شد رابطه خیلی نزدیکتر و زیادتری داشته باشیم ... مهمونی ها به در حد هفته ای 2 شب تبدیل شده بود و صبح تا شب هم که با هم بودیم

آشنایی با احسان و رضا و آتی سازی که با فرزانه و اونا رفتیم فوق العاده بود ....

امسال کارتینگ و کنسرت خیلی پر رنگ بود ....

اواخر اردیبهشت بود که از طرف شایان یه مهمونی دعوت شدم اونجا شروع یه اکیپ جدید بود با نگار و ابی و کوین و صفورا ....

بام تهران و خونه ابی و امید ....

رفتن فرزانه از ایران یکی از بدترین خاطرات امسال بود ... به هر حال دوست 18 سالم داشت برای همیشه می رفت ....

شروع کلاس های گرافیک یکی دیگه از اتفاق های امسال بود

امسال یکی از بهترین تولد هام رو توی آتی ساز گرفتم ....اما چه خوب که نمی دونستم که این آخرین باری ِ که می رم اونجا

اسکی و النا و باربد و دربندسر .....

مسافرت دوستانه به کیش با زز خیلی حال داد......

اتفاق هایی که اونجا افتاد و ....

خدارو شکر امسال مرگ و میر نداشتیم .....

زنده باشیم سال ِ دیگه هم آپ دیت کنیم D:

موفق باشید و بای ....

۱۳۸٩/۱٢/۱٩
سال 89

شروع سال ِ 89 خیلی بد بود ... فوت بابا بزرگم اونم روز ِ دوم عید اونم شنیدن این خبر در کشور غریب ....

اتفاق های خوبی افتاد در این سال از جمله پیدا کردن خیلی از دوستای قدیمی به همت ِ فیس بوک مثل اردلان ِ آبی که اینقدر جفتمون ذوق زده شدیم که نگو ....

کلاس اول رفتن پویا فکر کنم بزرگترین اتفاق امسال بود برام .

بام ِ نخجوان امسال خیلی کم رنگ بود ...

امسال آخرین آتی خیلی بهم خوش گذشت ....

کنسرت احسان ِ خواجه امیری و شهاب رمضانی و سهراب پاکزاد و امیر طبرزادی و آخریش محسن ِ یگانه  که فوق العاده ترین کنسرتی بود که رفتم ....

شروع کلاس های نقاشی و ول کردن کلاس زبان ...

خرید لب تاپ و سر و سامون دادن ماشین و ....

کلاس باله ِ دینا که زبون زد خاص و عام شده ...

اورتوندسی دندون هام ....

از ایران رفتن یه سری از دوستام : سعیده .پیوند . مسی .

پیدا کردن بهترین دوست دوران دبستانم زهرا ...

خودکشی ِ هلیا دختر خاله ء علیرضا که جزء خاطرات افتضاح امسال بود ....

اولین اس ام اس تولد ِ امسالم که از طرف امیر علی بود ...

نمی دونم چرا اما امسال سال ِ خوبی نبود برام ....اونجوری که خیلی دوسش داشته باشم نبود ....

موفق باشید و بای

۱۳۸۸/۳/٢
 

نمی دونم چرا اینجا رو اینهمه دوس دارم اما ولش کردم به امان خدا

شاید چون قسمت کامنتش خراب بود

اما درست شد دیگه.

مرسی روح الله جان

از بس هیچی ننوشتم اینجا اصلا نمی دونم چی باید بنویسم

نه دیگه دوس دارم از زندگیم بنویسم

از شعر نوشتن و متن نوشتن هم بدم میاد

چی بنویسم؟؟؟؟

۱۳۸٧/٧/۳
 

سلام .

اینجانب ماری

حی و حاضر    فقط خیلی تنبل

هنوز هستم . زندگی خوبه . می گذره . مثل قدیم دلم واسه یه سری چیزا تنگ شده .

خونمون و عوض کردیم . رفتیم ور ِ دل ِ مسی .

شدیدا الان هوس بام ِ نخجوان کردم  با ساندویچ های سوپر ولنجک با ردبول و سیگار ...

آخ می چسبه ....

کامنت وبلاگم بازه . اما نمی دونم چرا تو خود وبلاگ بسته است .

....

....

....

 

۱۳۸٧/۱/٧
سال 86

سالی که گذشت
سال ۸۶ همه چی توش داشت از ماشین نو گرفته تا شروع دوبارهء اسکیت و ... و ... و ...

سال ۸۶ غصه هم داشت اونم مرگ سه تن از عزیزانم مسی ؛ المیرا و منصوره

سال ۸۶ دیدار دوستان قدیمی خیلی توش بود از مسی گرفته تا فهیمه و نازنین و زهرا و روزبه و علی رضا و مهدی و فرشید و ...

سال ۸۶ دوستان جدیدی به همراه داشت مثل کسری و وحید ؛ سعید x3 سامان سمند امیر آذرا هومن کمری میثم آهن پرست آرنولد   آزی و سارا و الهام کمری  اشکان خوشگله
 
سال ۸۶ بگیر بگیر هم خیلی داشت از کلانتری ایران زمین که گفته اگه یه بار دیگه اینجا ببینمتون ماشینتون توقیفه تا پلیس موتوری که می گفت چیپس می خوریم تا گشت ارشاد که گواهینامه ام رو توقیف کرده که هنوزم گیره .

سال ۸۶ تصادف هم داشت که این آخریش با این یارو پسر توپوله امیر نوری بود که یر صحنهء فیلم برداری بود با زانتیا.

سال ۸۶ کافی شاپه نریمان و مهدی توش بود که چقدر حال کردیم.

سال ۸۶ بام نخجوان بود تا دلت بخواد.

 سال ۸۶ یه دنیا بیرون رفتن بود با ز ز .
 
سال ۸۶ یه دنیا ردبول توش بود با ساندویچ های سوپر ولنجک و مارلبوروی بلک.
 
سال ۸۶ یه عالمه آتی رفتن بود و کرکر خنده با پسرعمه جان و تیمش.
 
سال ۸۶ کلا خیلی خوب بود دوسش داشتم. امیدوارم امسال هم به همون خوبی باشه.

۱۳۸٦/۱۱/۱۳
 

اصولا دوست  دارم جواب کامنت رو واسه ایمیل طرف بفرستم اما چون بعضی ها جرات نمی کنن ایمیل بذارن مجبورم اینجا جواب بدم بهشون.

من واقعا نمی دونم ایراد گرفتن از آدما چه لذتی بهشون دست می ده مخصوصا توی جمع.

 تو اگه دوست منی که می تونی خیلی خصوصی ایراد زندگیم رو بهم بگی هر چند که همهء ما آدمها پر از ایراد هستیم و هیچکدوممون جایگاه ایراد گرفتن از دیگری رو نداریم.

اگر هم دشمنی داری با من که نو پرابـلم ... هر چی می خوای بــگی بگو ...

اما حالا که تصمیم گرفتم جوابتو بدم اینجوری باید بهت بگم کــه :

همهء ما آدما اتفاق های جور واجوری تو زندگیامون میفته . هر کسی دوست داره یه قسمتهایش رو تو وبلاگش بنویسه . زندگی خصوصی من به خودم مربوط می شه و همیشه گفتم که دوست ندارم از زندگی خصوصیم بنویسم.

*** اگه بر فرض مثال من از شوهرم متنفر باشم که دلیل بر نیاوردن اسمش توی وبلاگم باشه ؛ دیگه بچه هام رو که دوست دارم. محاله کسی مادر بشه و از بچه هاش متنفر باشه.

اما من اغلب اسمی از اونا هم نمیارم.

پس دلیل نمیشه که بخوای بگی چرا شوهرت نقشی تو زندگیت نداره.

*** این وبلاگ پارهء خیلی خیلی خیلی کوتاهی از زندگی منو منعکس می کنه نه همه ء زندگی منو. خیلی مسخرست که تو فکر کنی همهء زندگی من توی این ۴ تا پاراگراف اونم ۲ - ۳ ماه یک بار خلاصه می شه.

*** خوشی من ۴تا جوجه خواننده نیست عزیــــزم . اونا دوستای من هستن. نه مثل بعضی افراد که یه بار یه خواننده رو می بینه دیگه رفیق خودش می دونه. ما خانوادگی ساعتهامون رو با اینا گذروندیم . خاطرات رد و بدل کردیم. طبیعیه که بخوام براشون ارزش قائل باشم به عنوان دوست نه خواننده.

*** بعدشم خاطرهء نوشابه و ساندویچ تو خاطرات همه هست . تو اگه از این خاطرات نداری متاسفانه ایراد از خودته که توی سن بیست و چند سالگی هنـــــــوز نتونستی یه خاطرهء شام یا نهار خوبی حداقل برای خــودت به یادگار بذاری.

امیدوارم تونسته باشم قانعت کرده باشم هر چند که مطمئن هستم تو فقط و فقط قصد دری وری نوشتن رو داشتی جوری که همه  بخونن وگرنه می تونستی با یک ایمیل دوستانه منو متوجهء اشتباهاتم بکنی......کوچولو .

به عنوان یه منتقد خیلی برات ارزش قائل بودم که یه پست رو به تو اختصاص دادم. تو اگه واقعا منتقد باشی این موضوع حداقل توی کامنت که در مقابل چشم صدها نفره ؛ دیگه تکرار نمی شه. اگر هم آدم مزحکه کنی باشه که ......

۱۳۸٦/٩/۱۳
 

خیلی وقت بود ننوشته بود. برگشتم به روزای عادیم.کسی نمی دونه چم بود این چند وقته جز زز و مسی . فعلا خوبم.

این چند وقت تمرینات اسکیت تعطیل. اونم واسه چی؟ بچه های هاکی پیست رو گرفته بودن واسه تمرین. آخه نه اینکه مسابقه داشتن و می خواستن اول بشن اینه که حتما باید تو پیست ما و ساعات تمرین ما بیان. خلاصه ۳ هفته علافی و رفتن تا انقلاب و دسته خالی برگشتن. دیگه روزای آخر با چوب هاکی تو زمین دنبالشون می کردیم. حالا هم که تقش در اومده نفر سوم آسیا شدن. باز جای شکرش باقیه. ولی گند زدنااااا خودمونیم. برگردن نیری و کل باشگاه انقلاب  دهنشون رو صاف می کنه....

بعد از اینکه صندوق عقب ماشین رو زدن و زاپاس و کفش اسکیت رو دزدیدن به امید خدا پس فردا می رم به کوریه دزده یه کفش هاکی ۳۵۰ تومانیه سی سی ام می گیرم.

راستی خبرای جالب اینکه فعلا با مهدی مقدم و نریمان افتادیم رو کل کل بازی... اون هفته که ما ریدیم به مهدی .... این هفته هم نریمان حال مارو گرفت. حالا اشکال نداره عوضش از طریق حمید اسحاقی بد براشون جبران شد. همه اینا رو گفتم که بگم با مهدی مقدم و نریمان آشنائیم... به قول مسی می گه ماری تو باید بگی مهدی جوون ما بگیم مهدی مقدم....

هوا سرد شده دیگه بام نخجوان هم حال نمی ده . فعلا پاتوق تا اطلاع ثانوی همون کافه شاپ حمید و کافه شاپ مهدی مقدم و نریمانه به صرف ذرت مکزیکی با پاستا ؛ قهوه و هات چاکلت.

این کنسرت گروه سون رو هم نشد بریم اما مسی رفته بود می گفت بد ترکونده بودن. ایشالا کنسرت مهدی مقدم میریم جبران می کنیم.

متاسفانه دستبند مخصوصم تو باشگاه گم شد ....

۱۳۸٦/۸/۸
 

به قول مسی خر شدم.

کاریشم نمیشه کرد... دست خودم نیست شدم دیگه....

اون هفته همش به ناراحتی گذشت اما این هفته همش به خوبی . امروز هم که دیگه نوبرش بود.

طبق معمول همیشه دیر از خواب بلند شدنت و صبحانه خوردنت و شیر عسل برات درست کردنم و بعدش سیگار و تعریفهای تو از آلمان و ایتالیا . چیزهایی که خریده بودی و اون تی شرته که به آلمانی روش نوشته شده بود:

 اگه الکل ننوشم و سیگار نکشم و گرس استفاده نکنم و سکس نکنم ۲۰ سال بیشتر زندگی می کنم... آخه ۲۰ سال بیشتر که چی؟

و گشنگی من و این که آیا تو سیری و خنده های بعدش . کاکائو مرسی های تو و اون دومیش که وسطش پودر بادام بود و ردبول به شکم خالی . بعدش یاد اون روز رفتن و گریه های من و اینکه چقدر سخت گذشت و اینکه تو هم با خودت گفته بودی مگه می شه دیگه اینو نبینم یا باهاش حرف نزنم . بعدش جریان اون یه دونه آبنبات توت فرنگی که آخریش بود و اینبار حکم حرومزاده رو داشت و بعد خوشبختانه مو مشکی های تو و ۱۰ دقیقه معطلی من و در آخر هم آلبوم سونامی و اینکه همش داره می شه خاطره.

۱۳۸٦/٧/۱٧
 

به پیشنهاد مسی این پست رو فقط می نویسم:

                                  

                                                                   خداحافظ

۱۳۸٦/٧/۱٢
 

و این هفته....

جریان بیمهء ماشین و خسارت و میدان فاطمی و گشنگی تو و کیک و رانی هلو که گند زد به ماشین من و رانندگی تو و اون پلیس که سیگار می خواست و با برگهء بیمهء ماشین تو آزاد شدیم....

جریان سوپر ولنجک و رد بول و ساندویچ فیلهء مرغ و سالاد الویه و اینبار گند زدن دینا به خونهء خاله مسی.....

 حسودی حسودی حسودی تا خود جمعه..... و میمرم براش که بلاخره ت شد....

 دوباره رفتن بابای تو که باز خوش به سعادت مرسده جووونت....

روز شنبه وایشالا دک کردن مرسده .....

جریان ماشین خریدن تو و اینکه تو احتیاج نداری صبح به صبح یکی می برت شرکت و شب به شب یکی میارت و تازه شیفت صبح به شدت اکتیو هم هست....

جریان باشگاه انقلاب که اگه جور بشه دیگه خداست....

جریان دکتر رفتنای تو اینکه بلاخره فهمیدم و اینگه اگه یه بار دیگه به بهونهء الکی منو بکشونی سمت پارک شاهین هرچی دید از چشم خودت دیدی....

جریان اون شب ز ز و مسی و اینکه خوبه حالا از اون زمزم ها نداشتیم.....

و در آخر هم جریان ۲شنبه نصف شب که بلاخره تو میری واسه ۲ هفته و کشته مرده هات اینجا گیس و گیس کشی دارن....

۱۳۸٦/٧/٧
 

بازم جریان این چند وقته به زبان خودم و خیلی ها که می خونن و می فهمن....

فعلا روزگار بر وقف مراده.... همچنان در انتظار جواب و میکیدن سماق.... حتی بعد از گذروندن چندین بار شیشهء زمزم.... رد بول هم که رو ما اثری نداشت و فقط بال الکی می داد... جریان فحش تخم سگ حرومزاده که همیشه کار ساز بود... اولشم اینکه اگه کاری داری      وگرنه دارم خفه می شم..... بعدشم سفید بودن مو و اینکه امروز مو سیاهام رو می بینی... خوندن اس ام اس های مرسده و اینکه تو چقدر ناراحت شدی و اینکه ای کاش از اول می خوندم.... جوجه کباب و چنگال های نشسته .... تلفن توراه خونهء خالم و اینکه یهو سر از شیخ فضل ا... در آوردم.... و اینکه پدر سگ داری با سیاستت خودتو بد جوری جا میکنی.... دست تو دست و تلفن مرسده....آهنگ شفا از مهدی مقدم( چه بده آخر مهمونی تو ) و آهنگ های دی جی تیستو و آهنگ ستاره از سون...... جریان فضولیهای دینا و اینکه اگه خاله مسی بود پدرتو درمی آورد و گریه های بعدش که حالا مگه بند می اومد....وای وای وای داشت یادم می رفت جریان دستبند من که آرم ورساچه روش بود که بعد از ۱۳ سال دوباره تکرار شد.... ساندویچ مرغ سوپر ولنجک به به .... جریان اونشب و فحشایی که به پویای ۲۶ ساله و آربی دادیم ........

دیگه چیزی یادم نمیاد....

۱۳۸٦/٦/۱٩
 

خاطرات این چند وقته به زبان خودم :

ایران زمین جاشو داد به بلوار دریا و پسیان.... پاساژ تندیس و تی شرت نیمانی و کاکائو مرسی و سیگارای اولترا لایت و آبنبات توت فرنگی .... سوپ شیر و لازانیای کزایی و ماشین ظرفشویی رومیزی.... جریان حولهء حموم و اینکه لباس تنمه بیا تو.... خشک شدن شاخه های بامبو و گریه های من که صاحبشون نیست .... عکس انداختن به قصد به فاک رفتن آبروی جفتمون و اینکه اگه بابام بفهمه دیگه سرت رو سینه هست و وقتی واسه سئوال جواب نمیمونه.... خونهء زهره که دیگه شده یه آرزو واسه جفتمون.... تولد تو و اینکه نمک گیرت کردم .... بحث دستبند چرمی و اون چوبه ریشه دار چرم.... بیونسه و شکلات شدن و اینکه یادم باشه دیگه استخر نرم واسه آفتاب گرفتن.... جریان کتاب مرسده و اینکه چقدر دلم می خواست ببرمش.... جریان نامه های منیژه و اینکه من به زور خوندمش .... عکس دوران بچگیمون و اینکه کی از کی خوشتیپ تر بوده.... جریان جاسوس شدن تو لو رفتن بابام و خانومای دورگه و خوشخوراک بودن تو.... نرم بودن بالشت و اینکه چقدر بغل کردنش می چسبه.... نصفه شب و اینکه برم آمار بگیرم....سوتیهای من و تلفن پویا و اینکه تو بابامی؟.... جریان صندوق عقب ماشین که همه چی از اون شروع شد و رسید به بچه پرو ..... ساعتهای ۱.۳۰ و اینکه پنجره رو وا کن منو میبینی.... جریان اسکیت و اینکه تو باید دستکش دستت کنی...مدیتیشن و خواب بعدش و .....

۱۳۸٦/٦/٥
 

یه چیزیو می دونستی؟؟؟

این بازی بچگونه بد جوری دلمو لرزونده اما به روی خودم نمیارم .

۱۲ سال انتظار

۱۳۸٦/٥/٢٠
 

دارم از غصه دق می کنم. دلم واست می سوزه... یه جور حس ترحم نمی دونم ....

یه خانوادهء ۴ نفری که تشکیل می شد از پدر مادر دختر پسر  یهو بشه یه خانوادهء ۲ نفرهء پدر و پسر..... و تازه از بین رفتن خاله منصوره . هر ۳ تاشون با هم.

خیلی غمگینه...

الهی بمیرم برات علیرضای مهربون.

آخه خدایا چرا؟ علیرضا چه جوری تحمل کنه؟

شب اول که اومدم خونتون روم نمیشد حتی بهت نگاه کنم. چه جوری دیگه حال المیرا رو نپرسم؟ وقتی  گریه می کردی داشتم از غصه دق می کردم... وقتی اشکامو دیدی گفتی قسمت همینه... چقدر آروم این حرف رو زدی.... تو داشتی منو دلداری می دادی . کار دنیا همیشه برعکسه....

یادته بهت گفتم نرو ببینشون؟ یادته گفتم بذار همون خاطرهء چهرهء قشنگ مامانت برات بمونه؟ روز تشیع جنازه لحظه ای که صدات کردن گفتن بیا واسه آخرین بار ببینش یادته؟ با التماس یا یه حالت پرسشانه نگام کردی. با نگاه ازت خواستم نبینی اما تو .... با نگاه و حرکت سرت بهم فهموندی که نمی تونی نری.....یادته؟حالا پشیمونی؟؟؟ برو خدارو شکر کن اون چیزی که من دیدم رو تو ندیدی.  تو نمیدونی که من واسه خودت گفتم...یادته گفتم بیا از اینجا ببین اینجا بهتره.....اونجایی که اول ایستاده بودی بهتر میدیدی اما من آوردمت اینور می دونی چرا؟ نه نمی دونی.... چون اون چیزی که من تو غسالخونه دیدم رو تو ندیدی..... نمی خواستم تو اینا رو ببینی... تو چی دیدی؟ هیچی...اما من چیزایی رو دیدم که از ناراحتی دارم دق می کنم....

یادته گفتم ازم سئوال نکن؟ حالا فهمیدی واسه چی می گم؟ نمی تونم جرات ندارم رو در روت بگم....دیوونه میشی....

اون چیزی که من از خاله منصوره دیدم رو تو ندیدی.... المیرای خوشگل رو تو با اون وضع ندیدی.....اون مینی بوس احمق چه کرد با این خانواده؟

 مهشید و مهیار و علیرضا چه کرده بودن؟اشکای دایی مجتبی رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ... عمو جعفر کمرش خم شد.انگار صد سال پیر شده بود....دیگه اون عمو جعفر خندون نبود که می گفت علم علم اوستا قلم ۱۱ و ما تو صفحه های دبرنا لوبیا می ذاشتیم.... دیگه اون عموجعفر نبود که شیشه نوشابه رو آب کنه بده دست من و علیرضا بگه اگه یه نفس تا تهش رو بخورین میریم دریا.... ... دیگه مسی نیست که تخمه ها رو از دست ما قایم کنه....

خدایا صبر بده.... تحملش سخته... به علیرضا توان بده بتونه غم بی مادری و بی خواهری رو بدوش بکشه...یه کاری کن عمو جعفر عکسای مسی رو از رو میز برداره شمعهارو خاموش کنه . در اطاق مسی و المیرا رو باز کنه...

خدایا کمک کن ...

 

۱۳۸٦/٤/۱٦
 

 خوبی آدم اینه که می تونه زود واسه خودش خاطره جور کنه.

این ماشین هم داره بدجوری میشه خاطره.

 از ماشین بازی هایی که با روزبه کردیم تا جریان بیمهء ماشین و پلاک عوض کردن تا با پانیذ تا ایران زمین رفتن دنبال کارت سوخت و بنز کروکی که چقدر دنبالش کردیم واسه بنزین( جونه عمه مون ).تا خاموش کردن کولر واسه تموم نشدن بنزین و اینکه مورد مسخره قرار گرفتیم  و اصرارهای روزبه که با ماشین من بریم بیرون که کارت سوختش نو بمونه تا سه راه جمهوری و فرشید و صدف و اینکه روزبه بیا یکی پای تلفن کارت داره. تا بیرون رفتنمون با فهیمه و جریانات بعدش . تا نداشتن کارت ماشین و کارت سوخت . تا آهنگ گروه 7th و آهنگ تنهایم که آدما دیگه فحشم میدادند اگه اینو میذاشتم و آهنگ رو در و دیوار این شهر که تا قیام قیامت منو یادت میندازه تا......

بازم بگم؟؟؟

۱۳۸٦/۳/۱۳
 

دقیقا نمی دونم که این چندمین باریه که میام و تو وبلاگم می نویسم که :

من بازم تصادف کردم  اما می دونم که دفعهء اولم نیست .

به هر حال بگذریم خلاصه اینکه من بازم تصادف کردم و البته این بار با همیشه فرق می کرد.

اولیش این که دیگه اون پراید سفید هاچ بک زیر پام نبود و به جاش یه پژوی ۲۰۶ بود.

دومیش اینکه این بار به جای الواطی و رفتن یا برگشتن از میتینگ یا باشگاه یا تولد امید داشتم این ماشین صفر کیلومتر رو از نمایشگاه می آوردم خونه.

سومیش اینکه اینبار من مقصر نبودم و این کلی بهم حال داد.

چهارمیش اینکه دیگه دست به گریبان بچه های وبلاگ نویس واسه پول نشدم و به جاش رو آوردم به پسر عمهء گرامی .

خلاصه که کارای بیمه و کپی از این و اون بگیر و عکس بندازو این جور حرفا همهء لذت ماشین صفر رو از ذهنمون به کلی بربود.

همهء اینا رو گفتم که بگم پراید رو دادم و یه پژو۲۰۶ نوک مدادی متالیک گرفتم.

 درسته که پژو خیلی سر تره اما اون پراید رو خیلی دوست داشتم. کلی کلی کلی باهاش خاطره داشتم.

 از باشگاه اسکیت گرفته تا بنیامین که می خواست بدزدتش؛  تا شمال ها و اوشون فشم هایی که باهاش رفتیم؛ تا دربند هایی شبانه که می رفتیم و تصادفهایی که باهاش کردم تا قرارای وبلاگی تا اون میدونهایی که بهش می گفتم آخ جوون بازم گردالی تا پونه که چقدر باهاش حال کردم تا اولین تصادفی که سر تولد امید کردم تا اولین جریمهء هفت هزار تومانی که با پانیذ شدیم تو هفت تیر تا توچالهایی که با مسعود و پانیذ و ... رفتیم که چقدر برگشتنش هوای ماشین سکوت و خفقان بود تا ماشین بازیهایی که با پیوند می کردیم تا ستارخان و مازیار تا پنچر کردنهایی که همیشه مایا با هزارتا غر برام می گرفت تا بیرون رفتنامون با صدف و فرشید و روزبه تا ایران زمین و وحید و فرزانه و مونا و کامران و  تا  ...... هزارتامیشه اگه بگم.....

۱۳۸٦/۳/۱
 

نفرین بر  یاهو ۳۶۰  که  پرشین بلاگ  را از من بگرفت

۱۳۸٦/٢/٤
 

روز تو کی می رسه؟ دلم می خواد اون روزی که روز تو است از صبح تا شب بشینم از خدا تورو بخوام .

اون روز نه دلم اندی می خواد نه N95 نه به قول تو بی ام وه نه سپیده و نه هیچ چیز دیگه .

اون روز فقط می خوام بیزی نباشی.

ازم پرسیدی که از تو چه توقعی دارم الان می تونم جوابت رو بدم اما باشه واسه بعد.

این خط کشی هایی که بین ما است خودش هاکی از خیلی چیزا است .

اگه دیدمت قول می دم برات مهری مهرنیا رو بیارم   تو هم قول بده اندی رو بدیش به من .

برای تو که هرگز ندیدمت و نخواستم ببینمت و نشد ببینمت

و شاید یه روز ببینمت!

۱۳۸٦/٢/۱
 

خوبه گاهی آدم برای انجام بعضی کاره سنش رو به خاطر بیاره.

۱۳۸٦/۱/٢٥
 

تنها و تنها روی صندلی همیشگی توی کافی شاپ می شینم.... آدمهایی که میان و می رن. یاد روزای گذشته... روزای خوب گذشته... یاد دوستان قدیمی... دوستان خوب قدیمی... یه زنگ می تونه همه رو دور هم جمع کنه ...همون جمع همیشگی... اما....

نه امروز روز تنهایی است... سرنوشت را نمی شه تغییر داد... این ثابت شده...

امروز روز تنهایی است....

۱۳۸٦/۱/۱٢
 

یادمه یه روز به یکی گفتم از بریتنی خوشم میاد یه جورایی زندگیم مثل اونه! بعد کلی بحث و دعوا گفت اون دیوونه است ؛ آخر اون خودشو می کشه ببین کی بهت گفتم....

آره انگار راست می گه. بردنش بیمارستان واسه ترک و این جور چیزا. حالا خدا کنه خودشو نکشه.

آخه هنوزم فکر می کنم زندگیش شبیه منه ولی نه اینجاش دیگه !

۱۳۸٦/۱/٧
 

با تبریک سال نو غیبت این ۱ ماه رو توجیه می کنم

۱۳۸٥/۱٢/۸
 

دلم واسه مریم ۱۸ ساله تنگ شده.

۱۳۸٥/۱٢/٥
 

تا اونجایی که یادم میاد از بچگی از سیگار بهمن بدم می اومد یعنی اصولا هر کس سیگار بهمن دستش بود مخصوصا با اون پاکت قرمز رنگ با خودم فکر می کردم طرف چه آدم بی کلاس و جوادی هست.

( حالا همهء این ها رو گفتم تا بتونم با خودم بجنگم بلکه با وجود بی سیگاری شدید  این یه دونه سیگار بهمنی رو که از روز مهمونی اینجا جا مونده که نمی دونم ماله کدوم آدم جوادی است  !  رو نکشم  )

۱۳۸٥/۱۱/٢٧
 

می دونی؛ یه دختری بود هر بعد از ظهر می رفت تو اون خیابون بلنده که عشقش رو ببینه. گاهی عشقش میومد.گاهی نمیومد. وقتی میود دختره خوشحال می شد . تا چند روز خوب بود حالش اما وقتی نمیومد دختره غمگین بود. همه می فهمیدن که یعنی نیومده.حالش مریض می شد.

اما حالا بعد از چند سال اون دختره بازم حالش مریض شده. این یعنی چی؟

می دونی؛ اون دختره یه دفتر خاطرات داشت که همیشه توش می نوشت. از زندگیش از عشقش. اسمش رو روزی صدبار می نوشت از کسی هم واهمه ای نداشت. الان اون دختره یه وبلاگ داره که توش خاطره می نویسه ولی دیگه روش نمیشه از اون عشق بنویسه. می ترسه.واهمه داره.

می دونی ؛ همیشه یه چیزی باید خوشی های آدم رو ازش بگریه. الان اون دختر خوشی نداره که ازش بگیرن.اون دختره الان گریه می خواد ولی روش نمیشه.

می دونی ؛ هر کی یه هوایی رو دوست داره یکی سرد یکی گرم یکی معمولی. اون دختره هوای سرد رو دوست داشت. عاشق این بود که در پنجرهء اطاقش رو باز کنه و هوای سرد بیاد تو اطاق. حتی اگه بارون بیاد بازم نمی بستش. اما الان این دختره باید خونش رو گرم نگه داره.از باز کردن پنجره می ترسه. واهمه داره.

می دونی ؛ اون دختره یه روزایی براش به وجود اومد که خوشی توش غلت می زد. زمان از دستش در رفته بود اما الان اون دختره تنهای تنها شده و دلش گرفته.

می دونی اون دختره با اون عشقش قرار گذاشته بودن دههء آخر بهمن که می شه هر سال به یاد هم باشن. به یاد اون یه دههءکذایی. اون دختره هر سال اینو یادش بود. اما نمی دونه اونم یادشه؟

الان داره چی کار می کنه؟ آیا یاد اون کوچهء کذایی است؟

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.

او عشقش وقتی سیگار می کشید دختره دعواش می کرد و می گفت سیگار بده ولی الان اون دختره همش داره سیگار می کشه.

اون دختره الان حالش خیلی خیلی مریضه.

۱۳۸٥/۱۱/٢٦
 

دلم درد می کنه. کسی قرص درد و دل داره؟

۱۳۸٥/۱۱/٢٥
 

از میان ولنتاین های این چند ساله امسال غریبانه ترینش بود.

۱۳۸٥/۱۱/٢٤
 

{به پاس همهء بی وفائی های تو امروز دلتنگت شدم}

۱۳۸٥/۱۱/۱٦
 

خدايا power همهء کامپيوتر هارا سلامت نگه دار

الهی آمیــــن

می دونی اگه بخوای رو آب بمونی بايد سعی کنی رو آب نمونی.تو استخر رو می گم. يعنی اگه تلاش کنی رو آب بمونی بدتر ميری زير آب.پس بايد سعی کنی که نمونی تا بمون.

اين يه اصله. يا قانون. بی برو برگرد.

حالا تو زندگی هم همينه اگه بخوای آدم خوبه باشی بايد سعی کنی آدم بده باشی تا بتونی آدم خوبه باشی و اگه بخوای آدم بده باشی بايد سعی کنی خوبه باشی تا بتونی بده بشی.

می فهمی چی می گم؟ ميگيری اصلا؟

نه اگه می فهميدی پريروز بلند نميشدی به خاطر اونا تا کجاها دنبالشون بری تا آدم خوبه بشی آخرشم برگردن بگم اين يارو کارو زندگی نداره.

( هوی با توام. آره با خود خودمم. آره با تو )

 

۱۳۸٥/۱۱/٢
 

کی گفته من نمی تونم رو حرفم وايسم؟از اين قانون های الکی بدم مياد. می خوام ايندفعه به همه نشون بدم که ارادشو دارم و می تونم و می کنم....

هيچکی جلو دارم نيست؛ زدم دنده ۵ و دارم با سرعت پيش می رم.

يادمه يه زمانی بود از دنده ۵ می ترسيدم. اصولا سعی می کردم از ۴ بالاتر نرم. اما حالا تو زندگيم زدم به اون دنده بده! اون خطرناکه.

يکی ازم پرسيد وقتی تو رانندگی تند ميری چه حسی داری؟ گفتم : می گم بادا باد.... يا ماشين داغون می شه يا خودم.... با مسخره بهم گفت نه ! هميشه سعی کن اينقدر به خودت اطمينان داشته باشی که بگی هيچی نمی شه...

حالا اونجوريم... 

می گم هيچی نميشه. به مقصد می رسم. فقط زمان می بره که به همه نشون بدم   

            ......من می تونم.......

کامنتای پست قبليم خيلی باحال بود آخر نفهميدم کدوم اصلی بود؟

 

۱۳۸٥/۱٠/٢۸
 

کم پيش مياد که حرف کسی روم اثر کنه. کم پيش مياد از حرف کسی دلخور شم...گاهی بعضی حرفارو پشم هم حساب نمی کنم....شايد بد باشه ولی اينجوريم ديگه....

اما کامنت پست قبلی ؛ برام آشنا بود...کسی که در عين صميميت دلش می خواد يه ايرادی بگيره....کاملا مشخصه...

آدمای تو کوچه خيابون زندگياشون يه جوره.... آدمای تو خونه يه جور ديگه....

واسه من که تو خونه هستم بعضی چيزا خيلی مسخره است... بعضی چيزا جالب....

من آدمی نيستم که همش غر بزنم....

اگه می دونستي من تو زندگيم چه مشکلاتی دارم و چه جوری خودم رو نشون می دم. باورت می شد که من چقدر بی خودی بی خودی بی خودی از زندگيم راضيم...

اما هميشه گفتم خدارو شکر يه شوهر خوب دارم.... ۲ تا بچه مثل دستهء گل دارم... يه زندگی خوب؛ مرفح و عالی دارم....

ولی خوب گاهی آدم خوشی زيادی می زنه زيردلش. من الان اون جوری هستم...

ديگه نمی دونم چی بگم...

 راستی هيچ می دونستی من چند وقته می خوام يه کفگير بخرم وقت نکردم؟؟؟

زندگی که نبايد همش خوشی باشه.... اون پستم رو يادت رفته؟

من در سرزمين شادی بودم اگر بدانی چقدر خسته کننده است.....

 

۱۳۸٥/۱٠/٢٧
 

هفته و ماه های بدی رو دارم پشت سر می ذارم.حوصلهء خودم رو هم ندارم.دارم از تو داغون می شم.حس حسودی بد جوری ريشه  کرده.خودمم می دونم که بده. ولی چاره ای نيست.

فکر اين که اون داره من ندارم.... فکر اين که ماله اون طوسيه مال من مشکی.... فکر اينکه مال اون باريکه ماله من پهن.... فکر اينکه ماله اون گشاده ماله من تنگ....فکر اينکه من موهامو زدم ولی اون نزده... فکر اينکه من مش کردم اما اون نکرده...فکر اينکه چرا من تاتو کردم اون نکرده....

می دونيد خيلی چيزهای من بهتر از اونه . اصولا اغلب چيزام. اما خوب حتی به جورابش حسودی می کنم....

در برابرش احساس ضعف می کنم...

نمی تونم قبول کنم . اصلا وجود يه همچين شخصی تو زندگی من غير قابله وصفه...

بد جوری ريده با اعصابم ( ببخشيدا )

  

پ.ن :منظور يکی از اقوام

۱۳۸٥/۱٠/٢٢
 

يه وقتها يه چيزايی هست که آدم حتی پيش بينيش هم براش غير قابل وصفه... اما پيش مياد.

بدون اينکه انتظارش رو داشته باشه...

وقتی اينجوری باشه آدم بايد ديگه هی پشت سر هم پيش بينی کنه که بعدش  چی ميشه....

اين ديگه آخرشه که واسه من پيش اومده.......

من توقع نداشتم اما شد.... حتی فکرش رو هم نمی کردم اما شد....

حالا گل سر سبد بودن بد نيستا اما خوب بلاخره يه موضوعاتی هست که بايد قبولش کنی ....

خوب اينه ديگه....

۱۳۸٥/۱٠/٥
 

بعضی چيزا هست همچين آدم رو می بره تو فکر که ديگه بيرون بيا هم نيست. مثل اين کامنت بدون نام  پست قبلی....

اگه يکی دو سال پيش بود از بازی با کلماتش می فهميدم کيه... اما الان ديگه گفتار و کلمات خودم هم برام آشنا نيست....

به هر حال واسه اون طرف بد جوری منو بردی تو فکر....{ عمويی؟ يا اون ديووونه؟ يا اون کچل خان؟ يا اون پسر پشت چراغ قرمز هفت تير ؟ يا اون بچه؟يا...يا...يا... }

                    ***************

 

 

 

 

 

 

 

هفتهء پيش رفتم بهشت زهرا قطعهء هنرمندان.....

خيلی برام جالب بود.

يادمه يه دفعه با بابام اينا رفته بوديم رستوران. همين جور که داشتيم شام می خورديم بابام اشاره زد بهمون که بچه ها فردين.....

وقتی که برگشتم ديدم داره از سر ميز بلند ميشه...

با ذوق رفتم ازش امضا بگيرم ( ۱۵ سالم بود ) تا اومدم برم جلو اينقدر دورش شلوغ شد که به من نرسيد....

تو مراسم ختمش هم از بس شلوغ بود چيزی نديدم.

اما اون هفته من تک و تنها بالای سرش نشسته بودم.

بازی زمونه رو ببينيد... 

۱۳۸٥/٩/٢٧
 

من عوض نشدم آدمای دورو برم عوض شدن.

زندگی من همونه که بود . از طرف من اتفاق خاصی رخ نداده اما زندگی شيرين شده. به بکباره...

اما به چه قيمتی؟ خراب شدن ديگری؟

به قيمت زير آب ديگری رو زدن؟

به قيمت...

اما به هر حال الان زندگی خوبه...

آخ آخ آخ چرا اين سيگار دست از سر من ور نمی داره.

اول هی يه دونه يه دونه کش می رم ! بعد می گم هی فلانی بسته سيگارم داره تموم ميشه.

می گه من که تازه گرفتم برات؟؟؟؟؟    می گم وا خوب چی کار کنم تو هم اگه جای من با اين بچه ها سرو کله می زدی روزی شيش بسته می کشيدی....

البته حالا هنوز مونده تا يه اونجا برسه. فعلا تو مرحلهء کش رفتنم.....

 

 

۱۳۸٥/٩/۱٢
 

فکرشو بکن. موبايلی مدام داره زنگ می خوره. پشت سر هم و تو نمی تونی گوشی رو بر داری. چون می دونی اگه گوشی رو برداری کلی فحش می خوری.

هنوز داره زنگ می خوره. وقتی جواب نمی دی  سيل اس ام اس هاست که روونه می شه. حتی جرات باز کردنش رو هم نداری.

اين خيای بدها.... آدم از ترس کاری که کرده نتونه حتی يه دکمهء آسون رو هم بزنه؟

آدم از ترس کاری که کرده حتی تو موبايل خودش هم راحت نيست....

 

۱۳۸٥/٩/٥
 

آدم وقتی خيلی کار داره . هميشه کارا قاطی پاتی ميشه. مثل الان. من کلی کار دارم ولی نشستم پای نت.

من اينو کشف کردم . جدی جدی... هر موقع به کسی بگی فلان کار رو بکن.....خيلی اتفاقی بر عکس اونو انجام می ده....

زندگی وقتی خوبه که همه چی اونی باشه که تو بخوای... نه؟ ! ؟

من در سرزمين شادی بودم ! يادته؟ چقدر غمگين بود؟ کامنتاش ولی خوشحال بودن.

روزهای خوش و زيبا و سرد.....مريم پائيزی.!!!!.

 

۱۳۸٥/۸/٢٦
 

نمی دونم چرا بعضی ها از گذشتشون فرار می کنن .

همين بعضی ها خيلی هم به من گير می دن .

باباگذشتهء هر کس جزئی از زندگيشه. حالا بعضی ها تو گذشته زندگی می کنن که اين خيلی بده اما بعضی ها مثل من از گذشتشون استفاده می کنن برای بهتر زندگی کردن تو حال. من گذشتمو خيلی دوست دارم.خيلی اشتباهات داشتم خيلی از قسمتهاشو دوست دارم حذف کنم اما خوب خيليهاش رو هم دلم می خواد واسه خودم تکرار کنم.

ياد آوری بعضی از خاطرات برای آدم لازمه. اينجا جائيه برای دل خودم. برای مرور گذشته .برای درد دل . برای... برای...

اونايی که دوست ندارن نخونن اينقدر هم گير ندن.

                     ***********************

خيلی دلم می خواد يه تغيير و تحولی تو وبلاگم ايجاد کنم.

يعنی دلم می خواد يه سری لينک بدم به سايتها و وبلاگهايی که دوستشون دارم و هميشه می خونمشون اما فعلا دست نگه داشتم. شايد يه خورده زود باشه .

دلم می خواد قالب وبلاگمو تغيير بدم و يه قالب دختروونه يا حتی بچگونه بذارم واسه اين کار هم بايد بيشتر فکر کنم. 

 شايد يه قالب صورتی مناسب باشه.

تولد سال ديگمو خيلی دوست دارم.( ربع قرن سن )

 

 

۱۳۸٥/۸/۱٥
 

داره می رسه. ۱۷ آبان. فقط ۲ روز مونده.... يه جوريه. يه حس خاصيه. آدم به روز تولدش نزديک بشه.هيمشه بهترين کادو ماله بابامه. بابام خوب می دونه کادوهايی رو که با پست ارسال می شه رو خيلی دوست دارم. واسه همين امسال قول داده برام پستش کنه....

اقای شوهر کادوش رو با گل می ده و مامان و صدف از يه هفته پيش....

اصولا دوست ندارم خيلی از عمق خانواده ام بنويسم اما ديگه شد....

روزگار عجيبيه... ۱۷ آبان سال ۷۶ رو خيلی دوست دارم. مثل هميشه پارک کورش و اون آبخوريه و ....

اون کافی شاپ قبيله تو ولی عصر که بعد از اون هر سال و هر سال و هر سال  رفتم اونجا.

و اين اس ام اس آخری که ديگه شاهکار بود و ....

 

۱۳۸٥/٧/۱۸
 

*  چند وقتيه زدم تو نخ نون بربری با شير کاکائوی سرد. ( آيا کسی شک در تهرانی الاصيل بودن من شک داره؟ )  و اين موضوع خيلی باحاله.

*  امسال کيش بی کيش. ( آدم با ۲ تا بچهء کوچيک که کيش نمی ره )

*  ما اسکيت بازی می کنيم پسر عموی عزيزمون نفر چهارم آسيا می شه و می سوزد به شدت يه جای ما.

*  به علت ديدن خواب چند وقت پيش دلمون هواتو کرده بسيار قورقوری.

*  هنوز قالب وبلاگم اونی که می خوام نشده. 

*  امشب وبگردی خيلی حال داد و کلی وبلاگ قديمی به روز شده کشف کردم. يکيش احسان کيانفر.

*   فردا بی خوابی بکش بسيار آخ جان.

۱۳۸٥/٧/۳
 

اين قضيهء افتخارات بلاگرها انگار بد جوری جو گيرم کرده... حيفم اومد از افتخارات خودم چيزی نگم:

۱. اول کسب مقام اول تو رانندگی از نظربلاگرها.( جوری که کمتر آدمی پيدا می شد جرات کنه سوار ماشين من بشه. )

۲. کسب مقام اول تو قاطی پاطی اپديت کردن وبلاگ عزيز .

۳.کسب مقام اول که با داشتن ۲ بچهء کوچک و پشت هم در اين ساعت هنوز تو نت هستم.

۴.بازم کسب مقام اول توی از اين رشته به اون رشته پريدن.

۵. کسب مقام اول تو وسواس بودن خونه وزندگی.

۶. کسب مقام اول تو شکستن آينهء ماشين.

۷.شرکت در مراسم ختم فردين.

۸.ديدار نزديک با گوگوش.

۹. همکلاسی با پوری بنايی در کلاس آزاد.

۱۰. همسفر بودن با نيکی کريمی و مهتاب کرامتی در کيش.

۱۱. داشتن امضا از امين حيايی و افشين پيروانی در نوجوانی.

۱۲.بی برنامه بودن بيش از حد.

۱۳.علاقهء شديد به آهنگهای اندی و البته شخص خود اندی.

۱۴.اغلب بازديدکننده های زيرشلواری منم.چون روزی صد بار می رم بلکه آپديت کرده باشه و اون صد روز يه بار آپ می که.

۱۵.سابقهء فراوان در راه رفتن روی جدول ولی عصر.

۱۶.گرفتن پشه رو هوا.

۱۷. تخته نرد در حد ۲۰.

۱۸.يه مدت حفظ بودن بيشتر آهنگهای مدرن تاکينگ.

۱۹.بابام اولين کنسرت هنگامه رفته.

۲۰. بهترين مقام جدی جدی کسب مقام اول تو نصب رايانه داخل ماشين تنها با يک سيم.( هم مونيتور هم کيس )

 

۱۳۸٥/٧/۳
 

قصه اينجوری شروع شد... که تو بی قراری من تو رسيدی منو ديدی....

حالا من موندم احساس که يه دنیــــاست.....

تو نيلی چشات خيسه آدم می ترسه بنويسه می ترسه پاش به دل وا شه آدم بی خود خاطرخواه شه...

شعر تنهايی خونه ديگه خوندن نداره...وقتی همخونه نداری خونه موندن نداره....

قصه دربدريمو نمی دونی تو می دونم...تو هوايی که تو نيستی به هوای کی بخونم....

*****************

من عاشق اين آلبوم شاهرخم...هرچی گوش بدم سير نمی شم.....

 

 

۱۳۸٥/٦/٢۸
 

ديگه اين موضوع که برای رسيدن به اون چيزی که می خوام بايد بهاش رو بدم برام  جا افتاده. دارم خودمو قانع می کنم.

 برای رسيدن به بعضی چيزا بايد پا روی خواسته ات بذاری.

اين چيزيه که سر مشق زندگيم شده. روزی صد بار به خودم می گم.

شايد خيلی از چيزايی که شماها می خواين برای من مسخره باشه و بلعکس.

می دونم يه روز به خواسته های امروزم می خندم. اما زندگی همينه. رسيدن به چيزهايی که دلت می خواد با پرداخت چيزای ديگه....

از اين بابت خوشحالم...

اصلا چند وقتی که خودمو زدم به بی خيالی. انگار آدم راحت تره. مثل ديوونه ها که هيچ چيز براشون اهميت نداره مثل ....

کی کجا می ره با کی ميره چرا می ره... اصلا به من چه من زندگی خودمو می کنم .

بودن يا نبودن زندگيه اينه....

زندگی جريان داره.

چه من بخوام چه نخوام.

ثانيه ها می گذره. چه با خوشی چه بی خوشی.

پس بايد استفاده کنم.

يه هفته بس نبود؟

يه هفته زجر و ناراحتی و دلخوری؟

بسه ديگه....

تموم شد مطمئن باش.

برای رسيدن به خواسته هات بايد بها بدی....

۱۳۸٥/٦/٢٦
 

اون شب من حاکم شدم و حکم لازم کردم.

حکم کردم تو خوشحال باشی و من بسوزم.

حکم خوبی بود از اين موضوع خوشحالم.

(سوختم و به تو نگفتم خواستم از چشمات نيفتم )

تقصير من نيست تقصير اين دل نازک نارنجی منه. چی کارش کنم ديگه.نمی تونه ناراحتی تو رو ببينه. اون شب توی اون دل شب که داشتم برات اون نامه رو می نوشتم پايان همه چی بود. همه چی.

ديگه برام مهم نيست که چقدر من و تو رو از هم دور می کنه.

ديگه هيچی برام مهم نيست. زدم به سيم آخر. شدم باز اون مريم ۸ سال پيش. همون مريمی که شبا شمع روشن می کرد و سوختنش رو می ديد. اما يه فرق کوچيکی داره.       اون روزا من تو سوختن شمع هميشه طرف مقابل رو می ديدم که می سوخت. از سر خودخواهی. می گفتم اين شمع مظهر سوختن اونه نه من.

اما حالا برای اولين بار تو سوختن اون شمع بلند  خودم رو ديدم. زندگی خودم. اما اين بار ديگه وسط کار خاموشش نکردم.

گفتم بذار تا آخر بسوزه تا ته ته.

اشکالی نداره.مدت می بره اما من بلدم دوباره اين شمع رو سر پا نگه دارم....

بذار يه خورده شمع آب شده باشم.

تورو خدا يکی خبر از شمعهای فوت نکرده برام بياره. احتياج دارم.

...وقتی که بيليارد غمگين بود...

۱۳۸٥/٦/۱٦
 

هميشه تلافی کردن رو دوست داشتم اما يه مدت بود که با اين حس کاری نداشتم. يعنی خانومی می کردم.اما حالا نوبت من رسيده .

نوبت تلافی کردن ....

خيلی خوبه آدم بتونه تلافی کنه. بتونه از خودش دفاع کنه و لجه ديگران رو در بياره....

تاحالا لجه منو در آوردن حالا نوبته منه......

                                    تـــــــــــلــــــــــافــــــــــــــــــــــــــــي

۱۳۸٥/٦/۱۱
 

بی حوصلی و بد اخلاقی های دیروز من ...  کلافگی و گرمای ديروز تو باغ دماوند. همه و همه به ديدار چند ثانيه ايمون در.

دلم برای ميدان ولی عصر تنگ شده. نمی تونم هيچوقت از ذرت مکزيکی يا شير کاکائو با پيراشکی بگذرم.

هی فلانی هر از چند گاهی خبر از شمع های فوت نکرده بايم بياور....

 

۱۳۸٥/٤/٢٩
 

پازل زندگی من خود به خود داره جورمی شه....

امروز ۱۱ روزه که دینا به دنیا اومده و کلی دوستش دارم. همونی که می خواستم شد.

از این بابت خیلی خوشحالم.

روزهای خوبی رو دارم پشت سر می ذارم. زندگی حسابی بر وقف مراده.

حساب پولی هم پرپره.

مهربانی و خوشی تو خونه غلط می زنه.

کار خونه هم جاشو فعلا داده به استراحت کامل  و آب میوه خوری و فیله و راسته و ماهیچه خوری.

وابستگی پویا خدارو شکر یه کم کمتر شده. این کاملا قابل درکه.

ماشین صفر هم که اقتاده زیر پامون دیگه هیچی.

فقط یه چیز بد هست اونم این که حالم خیلی بده. درد دارم و متاسفانه نمی تونم از خونه بیرون برم. نمی تونم خرید برم و دوستام رو ببینم. از چند تا کافی شاپ رفتم با زهره افتادم. رستوران جام جم رو هم نتونستم با مهزاد برم.

دعا کنید همه چیز به همین خوبی بمونه.

۱۳۸٥/٤/۱٠
 

روزهای طولانی و سختی رو دارم پشت سر می ذارم. لحظات نفس گير با اين گرمای تابستون.

پويا خيلی اذيت می کنه و همش می خواد آويزون من باشه.

دعا کنيد اين دو هفته هم زود تموم شه.

 

۱۳۸٥/٤/۳
 

صدام کردی صدام کردی نگو نه!
اگرچه خسته و خاموش بودی
تو بودی و صدای تو صدام زد
اگرچه دور و ظلمت پوش بودی

۱۳۸٥/۳/٢٩
 

بعضی چيزارو می شه واسه هميشه بخشيد

اما حتی واسه يه لحضه نمی شه فراموششون کرد.

۱۳۸٥/۳/٢٢
 

 

دلم واسه تاپ بازی تنگ شده. واسه اون پارک کورش تو شريعتی هم همينطور. دلم واسه اون پله هم تنگ شه. همون که قرار بود خودمون رو ازش پرت کنيم پائين. همون که قرار بود اول تو خودت رو بندازی بعد من بندازم.. واسه همون فداکاريه... واسه همون فردين بازيه...

دلم واسه اون حوضه تنگ شده و واسه اون فواره که از توش اومده بود بيرون.

دلم واسه اون آبخوريه تنگ شده.

دلم واسه اون جادهه که پر بود از درخت تنگ شده. دلم واسه اون بستنی ها و آب پرتغال ها و اون سان شاين ها تنگ شده.

دلم واسه اون کلاه قرمز تنگ شده و واسه اون چادر عربيه.

می دونی اينا همش بهونه است.

دلم واسه تو تنگ شده.

 

۱۳۸٥/۳/۱٥
 

اين خيلی قشنگه که آدم از راه دور با بابابش چت کنه.

اين خيلی قشنگه که بابای آدم براش وب کم بزنه.

اين خيلی قشنگه که آدم از راه دور خودشو واسه باباش لوس کنه.

اين خيلی قشنگه که ادم دلتنگيش رو از راه دور ابراز کنه.

اما اين خيلی بده که از راه دور باباش به آدم بگه اين دفعه از سوغاتی خبری نيست. چون يه تيشرت خيلی ساده قيمتش می شه ۵۰ هزار تومان و بنابراين خيلی زور داره که سوغاتی بخره.

اين خيلی بده. حتی فکرش هم بد و سخته....

۱۳۸٥/۳/۱٠
 

تا حالا شده دستت رو مقابل صورتت بگيری و بتونی توش بعضی چيزها رو ببيني؟

من امروز تو کف دستم خيلی چيزا ديدم.

به خدا ديدم.از گذشته از آينده.از خيلی چيزا.

برام جالب بود. چيزايی که ديدم به دلم نشست.

اما کف دست پويا رو هر چی ديدم جز خورده های پفک هيچی نديدم.

خيلی بد شد.

 

۱۳۸٥/٢/۳٠
 

می دونی! يه وقتايی هست که وقتی بهت می گم بمون دقيقا منظورم اينه که خيلی سريع از جلوی چشام دور شی.

يه وقتايی هم هست که وقتی بهت می گم دوست دارم باز دقيقا می خوام بگم ازت متنفرم.

يه وقتايی هست که وقتی می گم دلم برات تنگ شده اصلا اين جوريا هم که فکر کنی نيست.

اما...

اما ديشب که بهت گفتم خوب برو .اصلا دوست ندارم و دلمم برات تنگ نميشه بزرگترين دروغ زندگيم رو بهت گفتم.

جرات نداشتم بگم نمی خوام بری.

ترسيدم بهت بگم دوست دارم.

شايدم...

شايدم روم نشد.

به هر حال الان که پيشم نيستی خيلی دوست دارم ودلم خيلی برات تنگ شده...

۱۳۸٥/٢/٢٦
 

حتی قد يه سر سوزن هم فکر نمی کردم خوابم به اين زودی تعبير بشه.

خيلی ترسناک بود دوباره ديدنت. فکرش رو هم نمی کردم از ديدنت اينهمه ترس و وهم بهم غلبه کنه.

نمی دونم تو بعد از اون ديدار کوتاه چه کردی! اما من به ياد خاطرات تلخ و شيرين اون سالها ...

تا صبح اشک ريختم....

تا صبح اشک ريختم.....

تا صبح اشک ريختم.....

تا صبح اشک ريختم.....

تا صبح اشک ريختم.....

۱۳۸٥/٢/٢۱
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می دونی چند وقت بود دلم اينجوری نلرزيده بود؟ با خوابی که ديشب ديدم... وای مثل خواب چند سال پيش بود. دقيقا همون بود.

من تويک جزيره تنها بودم. مثل اين فيلما يوهو يه بطری از دريا مياد سمت من .وقتی توش رو باز می کنم يه نامه است که توش نوشته:

                                   خواهد آمد ای دل ديوانه ام

هيچ وقت يادم نميره. همون موقع بود .درست بعد از خواب من بود که تو دوباره وارد زندگيم شدی.

حالا بعد از گذشت اين همه سال بعد از اين همه اتفاقهای جور واجور که تو زندگيه جفتمون رخ داده باز من همين خواب رو ديدم.....

وای خدايا يعنی قراره چه اتفاق جديد بيفته؟ من ديگه طاقت شروع دوباره رو ندارم.

                      بــــــه خــــــــــــــــــدا نــــــــــــــــــــدارم

۱۳۸٥/٢/۱٩
 

يه وقتايی پيش مياد که آدم حتی از خـودش هم بدش مياد.

الان من اونجوری ام...

يه وقتايی حس می کنه اونی نيسـت که بايد باشه.

الان من اونجوری ام...

يه وقتايی فکــرای بد بد مياد تو ذهنــش .

الان من اونجوری ام...

دلش می خــواد داد بزنــه.

                                                ...الان من اونجوری ام...

۱۳۸٥/٢/۱٥
 

خوبه خوب فکر کن.

يه جای خلوت و تو تنهايی فکر کن.

اصلا می دونی فکر کردن لازم نيست.

تو بايد اونی بشی که من می خوام.

بی چون و چرا.

بی هيچی.

سعی کن اونی بشی که من می خوام.

چون منم از امروز سعی می کنم  اونی بشم که تو می خوای.

 

۱۳۸٥/٢/٦
 

خدايا داريم به تير نزديک می شيم و من هنوز نمی دونم چه هديه ای از طرف نی نی جديد واسه پويا بگيرم که مثلا حسوديش نشه....

کسی گارفيلد سراغ نداره؟ آخه پويای من فقط گارفيلد دوس داره

گارفیلد

۱۳۸٥/٢/۳
 

 

 

 

گــــــــــــــــــــــــــوجه سبز ترش با نمــــــــــــــــــــــــــــــک

۱۳۸٥/٢/٢
 

امروز از صبح که از خواب بلند شدم احساس عجيبی دارم...يه حس خاص.

نمی دونم اين موضوع ماله کی هست ولی من تازه فهميدم که شهربازی تعطيل شده. خيلی ضايع است. حالم داره بد می شه.

از اينکه بعد از گذشت يک ماه امير پيش ماست خوشحالم .دلم خيلی براش تنگ شده بود امير ۴ ساله که سالروز تولدش يه جای غريب بود حالا پيش ماست و امشب بعد از ۲ هفته براش تولد می گيريم.غصهء امير داره منو می کشه. ولی امروز خوشحالم که می بينمش و می تونم کلی بغلش کنم و بوسش کنم. انگار پويا هم حسابی دلش براش تنگ شده. قشنگ حس می کنم.

امروزRTL ماين بی بی رو نشون نداد و من همش منتظرش بودم...

امروز از صبح تلفنهای مشکوکی به موبايلم زده شد .همش اشتباه بود ولی انگار يه جورايی يکی داره منو سرچ می کنه...

حس بديه که آدمو سرچ کنن....

اصلا انگار امروز تو سرزمين عجايب هستم.

                                                                                       

                                                                                          بيليارد در سرزمين عجايب

۱۳۸٥/۱/٢٩
 

وای وای وای ديشب يکی از بهترين و شلوغ ترين شب عمرم بود...

بعد از مدتها با علی رفتيم رفتيم پاساز قائم....وای اگه بدونيد اينقدر همه ذوق زده شدن که خدا می دونه....پويا رو بغل می کردن مينداختن بالا مينداختن پائين.... بيچاره اوون گريه می کرد و بالا پائين می پريد...کل پاساز بهم ريخته بود... علی هم که ديگه شوخيش گل کرده بود.مغازه هارو بهم می ريخت... لباس اينو می برد تو مغازهء اون مانتو های اون می برد تو مغازهء اون يکی.....

خيلی خوش گذشت بعدش هم با نصف بچه های پاساز رفتيم شام خورديم.... بعد از مدتها رزالين  سعيد  بنيامين  و... رو می ديدم....

حالا مگه ول کردن آخر شب همه اومدن خونهء ما و تا ساعت ۲ قليون کشيدن....

من ديگه آخرش کم آورده بودم. ولی خيلی خوش گذشت....

 

 

راستی ديشب که اينا اينجا بودن من برای اينکه قليون نکشم رفتم سراغ اينترنت و بعد از مدتها با يکی از دوستام چت کردم....

يه مدت که گذشت گفت بيا تخته نرد بازی کنيم و رفتيم تو ياهو و ميز گرفتيم و شروع کرديم به بازی...

يهو ياد يکی از بچه های قديم وبلاگ نويس افتادم ( آبــــــی )

يه مدت چقدر باهاش تخته بازی کردم....

شنيدم ازدواج کرده. براش آرزوی موفقيت می کنم و از همينجا بهش تبريک می گم....

ياد اون جمله اش افتادم که نوشته بود : وبلاگ يعنی آينه.....

واقعا راست می گه.... وبلاگ من آينهء منه.....

۱۳۸٥/۱/۱٧
 

دلم برات تنگ شده.

دلم خيلی برات تنگ شده..

دلم خيلی خيلی برات تنگ شده...

تو تعطيلات نوروز همش صحبت تو بود... واسه همين دلتنگيهای من هم شروع شده. شنيدم زندگی بدی داری. شنيدم داری می سوزی و می سازی.

بيشتر از دلتنگی دلم برات می سوزه...

خيلی حيف شد. تو حيف شدی. حروم شدی. از اين که زندگی من خوب شده و زندگی تو بد ناراحتم.

از خودم بدم مياد. احساس می کنم تقصير منه. آره مطمئنم که تقصير منه. آخه چرا. چرا اون حماقت بچهگانه رو کردی؟ چرا آينده ات رو خراب کردی؟

تو موقيت های بهتر برات پيش می اومد اما.... اما به خاطر يه لجبازی بچهگانه حالا بايد بسوزی.

دلم خيلی برات می سوزه ....

خدايا کمکش کن. نذار به آتيش من بسوزه... خدايا زندگيش رو خوب کن.

                    بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم. 

                                         همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشم

آره واقعا ديشب از اون کوچه گذشتم البته مجبوری گذشتم ولی خوب  بلاخره رفتم....ياد اون شب افتادم. اون شب سرد و بارونی زمستون. يادته؟ آره می دونم خوب يادته... باورت می شه؟ همش دنبالت می گشتم...

اما اين بار اگه می ديدمت ديگه نمی گفتم خيلی دوست دارم! می گفتم دلم برات تنگ شده. دوست داشتن با دلتنگی خيلی فرق می کنه. اينو باور کن.

اگه ببينمت فقط بهت می گم منو به خاطر همه بديهايی که در حقت کردم ببخش. تاوانشو دادم....

آره دادم. منم تاوان دادم. بد جوری هم تاوان دادم ولی چی شد که همه چی به خوبی تموم شد نمی دونم خدا خيلی دوستم داشته.....ماله کدوم کار خوبم بوده نمی دونم ....

اما تو شايد تو هم  داری تاوان می دی؟ تو هم با من بد کردی....اينو امروز می گم. تاحالا بهت نگفته بودم ولی تو هم با من بد کردی ولی....

من راضی نيستم اين جوری تقاص پس بدی....

از خدا می خوام نجاتت بده...

اينو جدی می گم .

باور کن !

 

 

۱۳۸٥/۱/۱٥
 

 سال نوی خوبی بود.

يعنی خوب شروع شد. خدا کنه تا آخرش همين جوری باشه.....

مسافرت شمال که کار هميشگی ماست.بعدش هم گشت و گذار. رفتن لب دريا. کنسرت مهدی مقدم.دوچرخه سواری. و...و...و...

ديد و بازديد های عيد که همش تو شمال برگذار شد ....

آخر شبا لب دريا.... آتيش و سيگارت

اگه تا آخر سال همين جوری باشه امسال يکی از بهترين سال های عمرم می شه...

سيزده به در رو که ديگه نگو.... رفتن به باغ عمه جون و خوردن چاقاله های آقا مهدی ....

 

۱۳۸٤/۱٢/۱٠
 

کاش يکی بياید و بی رحمانه يک سيلی به صورتم بزند....

گويی به اين آسونی ها آدم نمی شون....

تقصير خودم است نه نه تقصير دلم است....

زيادی خوشبين و دل رحم است....

بايد کمی ياد بگيرم....

بايد خشمگين بودن را برای يکبار هم که شده امتحان کنم....

 

 

 

کسی کلاس خشمگينی سراغ نداره؟ حتی اگه خيابون فدائيان اسلام هم باشه می رم....

 

۱۳۸٤/۱٢/۳
 

يادمه يه روز بهم گفتی از مرموز نوشتنت خوشم مياد....

حالا من بهت می گم. از تو خوشم مياد از اينکه هيچوقت نمی شه آخرت رو حدس زد. از اين که هيچ وقت دستت رو نمی شه ولی هميشه آس داری.

تو برام مثل يه قمار باحالی.يه قمار که توش خيلی اتفاق ها ميافته.

هميشه از قمار بدم ميومده. ولی اين يکی فرق می کنه....

اين يه قمار مشتیــــــــــه......يه قمار توپ. کلا يه کلمهء با حال.

ياد حرف امير افتادم وقتی پويا رو ديد گفت: اين که خارجيه؟ اينجا چی کار می کنه....

ولی واسه من تو داخلی هستی....خودمونی...خودی...خاکی....بازم اين پست شد از اونا....

از اونا که کسی نمی فهمه....

چه خـــــــــــــــــوب !!!!!!

 

۱۳۸٤/۱۱/۳٠
 

اين سرفه های من آخر کار دستم داد... رفتم يه دکتر می گه عفونت کرده و بايد بستری شی.

يه دکتر متخصص ريه رفتم می گه ۴۰ در صد ريه ات رو از دست دادی و آسم شديد گرفتی ...حالا بايد همش از اين اسپری ها بزنم. ديگه نفس برام نمونده...

چند وقتيه واسه اين دکترهای پی در پی که می رم گذرم می خوره به ميدان ولی عصر و هفت تير....چقدر من اين دو تا ميدوون رو دوست دارم . خيلی با صفاست... پره آدمهای جور واجور... پر از خوراکی های خوب...

پيراشکی های داغ با شير کاکائو های لب سوز....

به به . خاطرات دو سال پيش...هيچ وقت يادم نمی ره... پياده روی های ميدوون ولی عصر... آب پرتغال خوری های کريم خان و ....

هزارتا خاطره که با ديدن يه ميدوون واسه آدم زنده می شه ...

۱۳۸٤/۱۱/٢٢
 

خدايا پس کی اين سرما خوردگی من خوب می شه؟

من هنوز مريضم....

غذای امام حسين هم کار ساز نبود.

امسال عذاداريمون خيلی غريبانه بود.

                                               دلم واسه خودمون سوخت....

۱۳۸٤/۱۱/۱٦
 

وای خدايا واقعا اين هفته بدترين هفتهء عمرم بود.

هم خودم مريض بودم هم پويا. هنوز هم جفتمون مريضيم.

حالم داره بهم می خوره از بس سرفه کردم.

همهء دل و روده هام داره مياد تو دهنم از شدت سرفه. بيچاره پويا.

اين هفته کنگر خورديم و خونهء مامان جون لنگر انداختيم.

اينش خوب بود.

از کار خبری نبود . فقط سوپ بود و آش بود و شلغم...بوخور اوکاليپتوس بود و قرصای سفالکسين...

اما ديگه ديشب اومدم خونه...

حالا از وضع خونه که ديگه چی بگم....

وای وای....

۱۳۸٤/۱۱/۸
 

امروز يکی از اون روزاست که عاشق بودن رو توش حس می کنم.

امروز يکی از اون روزاست که بايد عاشق بودنم رو ثابت کنم.

امروز يک روز بسيار خوبيه. روز ميلاد تو. روز تولد تو.

همسر گرامی تولدت مبارک.

از طرف مريم و پويا...

۱۳۸٤/۱۱/٥
 

روزهای قشنگ و پر خاطره پشت سر هم ميانو ميرن....

و من ميمونم با هزار خاطرهء دلچسب و گوارا....

امروز روز خوبيه. ميتونم به خوبی حدسش بزنم.

هوم آفيس و پارک جنگلی شيان. به به چه حالی می ده....

با ماشين جديد تو پيچ وخم دهکدهء شيان...

با سعيد و دنيا و محمد و نويد و علی و پويای نازم.

خود هوم آفيس هم خوبه. چای پشت چای. شومينهء کزايی که فقط واسه دو نفر جا داره نه بيشتر.

خيلی خوبه که کسی سر از حرفام در نمياره... شايد کسی حتی ندونه هوم آفيس منظورم چيه...

آخر شب هم که فرودگاه و برگشتن ۲ تا از دوستای خوبمون از کانادا و کلی سوغاتی .

 

۱۳۸٤/۱۱/٤
 

سلام

چند وقتی نبودم و البته دسترسی به اینترنت هم خیلی نداشتم...باید دوباره کمی از خودم بگم تا بتونم با وبلاگم اخت بگیرم.....

پویا الان یک سال و شش ماهشه... خیلی شیطون شده... و همچنین شیرین زبون. الان هم اینجا رو لبهءمبل ایستاده و نمی ذاره تایپ کنم.

پویا تا شش ماه دیگه صاحب یه خواهر یا یه برادر می شه... کمی زود بود ولی خودم می خواستم. بچه پشت سر هم خیلی خوبه... از الان دلم به شور افتاده که شش ماه دیگه چی کار باید بکنم. خیلی سخته...اونایی که دوتا بچه پشت سر هم دارن می دونن.

در مورد وبلاگ هم عقایدم خیلی عوض شده... دیدم به زندگی به کلی عوض شده. دیگه اون بیلیارد سابق نیستم... پویا دو هفتهء دیگه آخرین سری واکسنش رو باید بزنه و من از الان غصه ام شده. آخه خیلی بزرگتر از دفعه های قبل شده و بیشتر می فهمه...

توی این یک سال و نیمه که از عمر پویا می گذره 3 بار کیش رفته . 1 بار دبی و 1 بار هم ترکیه. ولی این کیش آخری از همه بهتر بود.

پویا کارای خیلی بامزه ای انجام می ده.

مثلا الان دعواش کردم و حالا اومده جلوی صورتم و هی می خنده که باهاش آشتی کنم....

همسر گرامی هم خوبه . و بعد از به دنیا اومدن پویا همه چیز عوض شده... دیگه با هم بحث نمی کنیم. و در واقع زندگی رو بیشتر از قبل درک می کنیم...

دوباره قسمت کامنت رو باز کردم. دلم می خواد باز با بعضی از دوستای قديمم که خيلی خوب بودن رابطه بر قرار کنم....

دلم واسه خيلی هاشون تنگ شده. مثل نوشين.مثل رها  مثل نسيم مثل پرستوی عزيزم مثل مثل مثل ...

از پست های بعدی بیشتر دربارهء پویا می نویسم....

۱۳۸٤/٦/۱٦
 

خيلی غم انگيزه....

وبلاگ هايی که يه عمر با خودشون يا دست نوشته هاشون زندگی کرديم

حالا وقتی آدرسشون رو می زنيم؛

يا خداحافظی کردن

يا آخرين نوشته هاشون ماله ۱ يا ۲ سال پيشه

يا دليت کردن

يا هاستشون تموم شده....

لوگوهايی که ديگه جز يه مستطيل و به علامت ضربدر چيزی ازشون باقی نمونده.

سخته آدم بره تو وبلاگ ساغر و هيچی نبينه.

سخته آدم بره تو وبلاگ عمو حميد يا پدر خوانده يا... و هيچی نباشه....

سخته آدم نوشته های مازيار رو ديگه نتونه بخونه.

سخته که ديگه نشه به نوشته های قشنگ آبی نخنديد.

سخته ديگه شبا مسابقهء تخته نرد بر گذار نکرد.

سخته ديگه شبا روم راه نينداخت.

سخته ديگه شبا آدم نشينه و به وبلاگا سر نزنه و کامنت نذاره.

سخته آدم وبلاگ قرار های وبلاگی رو بخونه و فقط ياد گذشته بيفته.

سخته آدم نشينه و به عاشق شدن اين و اون فکر نکنه.

سخته آدم ديگه دنبال هيت بالا نگرده .

سخته آدم ديگه کنتور براش فرقی نداشته باشه.

سخته ديگه وبلاگ دوستا کامنت نداشته باشه.

سخته شب سال تحويل باشه و تو نت نباشه.

سخته آدم نره کافه بلاگ.

سخته ديگه نشه به وبلاگ های قديمی سر زد....

آخه تا کی آرشيو خونی؟

من نوشتهء جديد می خوام.

من همون آدمارو می خوام.

بلاگرهای سال ۸۲....

يادشون بخير....

ياد ايام قديم بخير....

کاش می شد يه جورايی همه بر گردن.

حتی همون آبکش هم قشنگ بود.

کاش همه جمع می شدند و دوباره همه وبلاگاشونو آپديت می کردن.

کاش همه با هم خوب می شدن و دلگيری ها بر طرف می شد.

( بر طرف شدن کدورتها )

ياد وبلاگهای قديم بخير:

سر سپرده... آبی .... ژيوار.....پدرخوانده....عمو حميد.....شهرزاد.....آزااااااد....دختر ۱۵ ساله....ماه پيشونی....دارچين.....کوچه.....شوشو.....ساغر......نيکا......وب مولی......فرهاد افتخاری....متلک.....آيدا....آدم نصفه نيمه....عمو گارفيلد.....شرک....آبی مايل به بلو.....خرمگس....پرگلک....ووووووو......

 

۱۳۸٤/٦/۱
 

آهای با شماهام..... با تو ....آره با خود تو.....

با تويی که برای اين مملکت قانون ساختی....با تو که خودتو عقل کل می دونی....

با تو که از زن يک چهرهء ضعيف ساختی؟

با تو ام....

تو با چه حقی خيلی راحت خيلی راحت رابطهء مادر و فرزندی رو نقض می کنی؟ فکر می کنی مردا می تونن ار عهدهء تربيت فرزندا بر بيان؟

آخه با چه اجازه ای حکم می کنی که بچه ماله باباشه؟ گه می خوری که همچين حکمی می کنی؟

وقتی داشتی واسه خودت اين حکم رو صادر می کردی هيچ فکر مادرانی چون نوشی... من... و .... بودی؟

خودتو يادت رفته؟ اون موقع که کوچيک بودی؟ اون موقع که يه لحظه از مادرت نمی تونستی دور باشی؟

حالا چه جوری می تونی فقط با يک حکم بچه ها رو از مادراشون جدا کنی؟

پس ما مادرها چی کار کنيم؟

مايی که نه ماه درد و انتظار کشيديم؟ حالا بايد به خاطر نداشتن تفاهم يا هر چيز ديگه حضانت بچه ها رو به پدراشون بسپريم و بريم به امون خدا؟

فکر کردی اون لحظاتی که از بچه هامون دور هستيم چه احساسی داريم؟

آخه گناه اون بچه ها چيه؟

گناه پويايه من چيه؟

گناه بچه های نوشی چيه؟

گناه ما چيه؟

( اما اون غنچه گلامون چی ميشن؟ اونا که فردا رو باور ندارن؟ اونا که با چشم گريون می بينن امروز و فردا رو دارن می بازن. دلای مضطربو کوچيکشون...که تو سينه داره پرپر می زنه... مثل گنجيشکيکه افتاده به سنگ ميون سرخی خون جون می کنه....

                                 من و تو مسئوليم....من و تــــــــــــو مسئـــــــــــــو لیـــــــــــــم....)

آره شماها گناهکاريد....

شما ها ظالميد.....

شما بايد تاوان اشکهای مادرايی که از بچه هاشون دور می افتن رو بدين....

خدايا بی عدالتی تا کی؟

بی عدالتی تا کی؟

من می خوام بچم تا آخر عمر ماله خودم باشه....

خدايا من بچمو می خوام....

خدايا شکرت که دل نوشی رو آروم کردی.....

خدايا دل همهء مادرهارو آروم کن.....

نوشی جونم بهت تبريک ميگم.....

 

 

 

 

۱۳۸٤/٥/٢٦
 

امشب برای خود جامی از شراب ناب پر می کنم.

و می نوشم به سلامتی هر چه احمق در دنياست.

به سلامتی هر چی آدم کثافت و کينه توز است.

جام را خالی می کنم و از ساقی التماس يک جام ديگر را خواهم کرد.

اينبار می خورم به سلامتی خودم و هر چه احمق تر است.

پس به سلامتی من و هر چه احمق در دنياست.....

۱۳۸٤/٥/٢٥
 

امروز هوا دو نفريه

يعنی هوای من دو نفريه

ولی واسه يه لج بازی

بايد سعی کنم هوامو يک نفره کنم

يعنی مجبورم که اين حس رو به خودمم بدم

امروز بعد از ظهر می شد با يه دوست قديمی

تو اون جادهء پارک جمشيديه قدم زد

سيگار کشيد و ماء الشعير خورد

می شد تند تند دويد تا برسيم دم اون حوضه

ميشه با سرعت بيشتر بريم نزديک اون قهوه خونه سنتيه و سوپ جو خورد

آره

بری اون بالا کنار اون مجسمه که سالهای سال هنوز داره قالی می بافه

ولی قاليش تموم نمی شه

نمی دونم حوصله اش سر نميره؟ از اينکه سالهای سال

رفت و آمد مردم رو ببينه.

از اينکه هميشه منو ببينه؟

ولی کارش به اتمام نرسه؟

چه صبری داره.

می شد امروز رفت باشگاه هميشگی و بيليارد بازی کرد.

شار ها رو بندازی تو سوراخ و دوباره درشون بياری.

دوباره چوب بزنی و بندازيشون تو سوراخ.

يه بازی خسته کننده.

امروز همه چيز  برام خسته کننده است.

حتی کانال vox و pmc همه چی.

امروز فقط و فقط پارک جمشيديه می چسبه.

وسط هفته و خلوتی پارک. و دخترانی که از مدرسه فرار کردند و به اونجا اومدند.

ياد اون روزی افتادم که ما هم فرار کرديم.

سال دوم دبيرستان با بچه های سال سوم.

با زهرا و شيوا. با شايسته و نفيسه و ثمره.

ديدن تيم ملی واليبال استراليا و.....

يادش بخير.

حالا می تونی هر جا بخوای بری

ولی بايد سر لجبازی خودت بمونی....

سر يه لجبازی مسخره و بچه گانه.....

سر لجبازی.....

۱۳۸٤/٥/٢۳
 

شدم مثل اون دختری که می ره کناره پنجره

ميشينه زانو هاشو بغل می کنه.

از شيشهء مه گرفتهء کلبه مزرعه رو نگاه می کنه.

منتظره.

منتظره يه کسی که بياد و از دست زن بابا يا ناپدری نجاتش بده

يه روز عاشق ميشه و همه چيش ميشه اون.

اونی که هر روز مسير مزرعه تا کلبه رو طی می کنه.

با دستای لرزون رو شيشهء پنجره براش می نويسه:

دوستت دارم.

بعد يه قلب هم کنارش مذاره و اسم طرف رو توش می نويسه.

آره شدم مثل همون دختره.

دلم می خواد برم تو يه مزرعهء گندم قدم بزنم.

اينقدر قدم بزنم تا خسته شم.

همونجا لای شوخه های بلند گندم خوابم ببره و با هر باد

سنبل های گندم گونه هامو نوازش کنه....

چقدر حالم بده .....

 

 

۱۳۸٤/٥/٢۱
 

اينجا ساعت ۲ نيمه شب است.

اينجا پر از سکوت است.

و ازعلی خبری نيست.

اينجا پر از غم است.

اينجا اثری از شادی نيست.

اينجا فقط اشک است و زجه های شبانه.

اينجا هوا خيلی خفه است.

اينجا پر از بغض گلو است.

اينجا خالی از يک دوست است برای درد و دل.

اينجا خالی است از يک شانه برای هق هق.

از هيچ کس خبری نيست.

نه از علی نه از نازنين نه از پانيذ نه از مسعود نه از مازيار نه از رزالين نه از بنيامين نه از اميد نه از سعيد نه از هيچ کس ديگه...

اينجا پر است از اس ام اس های بی جواب.

اينجا پر است از يه دنيا علامت سئوال.

اينجا يه دنياست  از دو راهی.

اينجا يه پسر ۱ ساله است که باباشو می خواد اما نيست.

اينجا يه پسر ۱ ساله است که گريه می کند.

اينجا يه پسر ۱ ساله است .

اينجا از پدر خبری نيست.

از حس پدرانه خبری نيست.

اينجا پر از غم است.

اينجا از شادی هم خبری نيست.

اينجا خيلی خراب است.

اينجا مثل خانه های ويران است.

مثل آوارهای زلزله.

مثل گريه ها و شيون های باقی مانده ها برای رفتگان.

اينجا يه دنيا درد است.

اينجا پر است از دود سيگار و غم.

اينجا خالی از هر چيزه مست کننده است .

اينجا چيزی نيست جر درد و اشک و گريه و درد.

درد و درد و درد....

درد.....

درد....

درد....

۱۳۸٤/٥/۱۱
 

سلام. خوبی؟

اين پست رو فقط برای تو می نويسم. برای تو که آدرس وبلاگم رو برات سند کردم.

فقط برای تو.

برای تو که دلم خيلی برات تنگ شده.

برای تو که هميشه تو اين دنيای وبلاگی پشتم بودی.

برای تو که هميشه مثل يه برادر بهت نگاه کردم.

هيچ می دونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ می دونی چقدر دلم می خوام ببينمت ولی هيچ وقت بهم اجازهء ديدن ندادی؟

می دونستی هر وقت مسنجرمو باز کردم به عشق اين بوده که تو آن باشی؟

می دونستی چقدر دلم می خواد بازم شبا باهات چت کنم و دری وری بگيم و بخنديم؟

می دونستی دلم می خواد بازم در خونت رو !!!buzz بزنم و فرار کنم؟

می دونستی چقدر دلم می خواد بازم تصادف کنم و بيام ازت پول بگيرم؟

به خدا حاضرم باز تصادف کنم....

به خدا حاضرم....

هر بهونه ای برای ديدن تو....

هر چی باشه....

قبوله....

خودت بگو چه بهونه ای بتراشم که ببينمت؟

چه چيزی می تونه تورو قانع کنه که توی يه هوای گرم تابستونی مثل قديما يه ماشين پرايد هاچ بک جلو پات ترمز کنه ؟

ديروز نزديک ستارخان کار داشتم....

از دم اون مسجد رد شدم.همونجا که باهات قرار داشتم و کلی متظرت شدم و کلی حرص خوردم که چرا دير کردی....

کاش بازم زمان بر می گشت به اون لحظه و من منتظر تو تو خيابون ستارخان رژه می رفتم....

کاش می دونستی چقدر دلم برات تنگ شده!!!

کاش می ذاشتی بازم ببينمت.

ديگه نمی دونم به چه زبونی بگم دلم خيلی برات تنگ شده....

می دونی! خودت خوب می دونی که عاشقت نيستم.

خوب می دونی که اين پست من ماله احساسات و عشق های دوران جوونی و از اين حرفا نيست.

خوب می دونی که اگه می گم دلم برات تنگ شده نه اينکه يعنی بی تو ميمرم...بی تو هيچم و از اين حرفای دختر پسرا.

فقط نمی دونم چه جوری بهت بفهمونم که وقتی می گم دلم برات تنگ شده يعنی چی...منظورم چيه...

کاش بفهمی حرفم چيه....

خط پائين رو نخونده بگير.

( توروخدا بذار ببينمت )

تو جواب نامه امو با ايميل بده...منتظره ايميلت هستم....

 

۱۳۸٤/٥/۱۱
 

هيچوقت دوست نداشتم جای تو باشم

ولی به تو بودن حسوديم می شه

هميشه دلم برات تنگ شده

ولی هيچوقت نخواستم زياد ببينمت

هر روز يه جورائی تو فکرتم

ولی هيچوقت هر روز باهات تماس نگرفتم

ولی امروز از اون روزاست که دلم می خواد جای تو باشم وکلی دلم برات تنگ شده ودلم می خواد ببينمت و کلی بوست کنم...

آره امروز از اون روزاست.

از اون روزا.....

۱۳۸٤/٤/۳٠
 

آخرين نخ سيگار رو هم روشن می کنم

بعد از ۵ دقيقه  سيگار رو تا ته فيتيله اش می کشم

بعد با حسرت تو جا سيگاری خاموشش می کنم

ديگه سيگار ندارم

کاش تو خيابون بودم

و ته سيگار رو با پاهام له می کردم

کاش تو خيابون بودم

می رفتم يه پاکت ديگه می خريدم

کاش می شد يکی هميشه برام سيگار بياره

کاش سيگار هيچ وقت تموم نمی شد

ديگه سيگار ندارم

ديگه سيگار ندارم

ديگه سيگار ندارم..........

۱۳۸٤/٤/٢٠
 

من پريروز داشتم غرق می شدم....

باورتون می شه...

مثل يه کابوس بود...

با خنده و شوخی می رفتيم جلو....

تو دريا....

يه خورده ديگه بريم جلو...

زود ميايم....

اما يکدفعه....

وای خدايا ...

زير پام خالی شد....نمی دونستم چی کار کنم....

خواهر و دختر داييم داشتند دست و پا می زدند....

من از همشون جلوتر....

با هر موج بيشتر از ساحل دور می شديم....

دختر دايم خودش رو رسوند به ميله ها...اما من و خواهرم همچنان داشتيم خودمونو نجات می داديم....

موج می زد و من دور می شدم....

خواهرم هم نجات پيدا کرد اما من ....

هی می رفتم بالا و هی می اومدم پائين....

لحظات بدی بود....

دستم رو دراز می کردم و التماس می کردم به خواهرم....

توروخدا دست منو بگير.....

روباره می رفتم پائين و اب می خوردم...

آدمها رو می ديدم که نزديک من بودند ولی....

نمی فهميدند که من دارم غرق می شم...

فکر می کردن داريم بازی می کنيم....

هيچ وقت اينقدر محتاج کسی نشده بودم....

فقط التماس می کردم....

هر چی تلاش می کردم شنا کنم به علت موج زياد نمی شد.....

با هر موج عقب و عقب تر می شدم....

صدای دختر داييم رو می شنيدم  که به مردم می گفت:

اينا دارن غرق می شن....

برای يه ثانيه حس کردم که ديگه آخرشه....

ديگه کارم تمومه....

تو اين فکر بودم که احساس کردم دارم به ميله نزديک می شم....

دستم رو دراز کردم و طناب سرمه ای رنگ رو گرفتم...و خودم رو کشوندم به سمت ميله ها.....

وقتی دستم به ميله رسيد انگار جون گرفتم...

خيلی سريع توی آب قدم بر می داشتم و با شتاب به سمت ساحل رفتم....

بدن بی جونم رو روی ساحل انداختم.....

فقط و فقط به پويا فکر می کردم...

اگه می مردم.....

پويا چی می شد؟؟

چند دقيقه ای روی ساحل افتاده بودم.....

چک هايی که روی صورتم می زدند رو حس می کردم ولی قدرت نداشتم بگم که زنده ام....

گريه ها و جيغ های خواهر و دختر داييم رو می شنيدم....

فقط تونستم دست خواهرم رو بگيرم و فشار بدم....

گريهء ناراحتی تبديل شده بود به گريهء خوشحالی....

زنده است... زنده است....

وقتی به ويلا برگشتيم و پويا رو ديدم....

تو بغلم گرفتمش و برای چند دقيقه گريه می کردم....

دلم می خواست همونجا بپرم بالا و خدارو بوس کنم....

آره دوباره زنده شده بودم....

۱۳۸٤/٤/۱٦
 

جلوی آينه می ايستم....کمی خودم رو نگاه می کنم....

شده ۳ تا.....اين يکی از کی اضافه شد؟

چين و چروک زير چشمم رو می گم....

يه کرم بر می دارم و می مالم روش....

هی دست می مالم دست می مالم...

جوری که کسی نفهمه کرم زدم....

پويا رو می زنم زير بغلم می رم سمت ماشين....

صندلی ماشينشو وصل می کنم و با کمربند می بندمش به صندلی...

می رم پشت فرمون می شينم....آينه رو درست می کنم....

يهو يادش می افتم....قدش چقدر بلند بودها!

بعد صندلی رو درست می کنم....

آره انگار پاهاش هم به همين کشيدگی بود....

انگار تازه دارم می بينمش.....

از پارکينگ ميام بيرون....و بی هدف می رم تو خيابون.....

يه سيگار روشن می کنم....

خدارو شکر پويا هم خوابه.....

کجا برم؟ کجا نرم؟....

موبايل زنگ می خوره.....

تالک نوشته.....

بعد از احوال پرسی زهرا می گه با بچه ها ميرن قهوه خونه....

قهوه خونهء هميشگی..... سوت دلان....هفت حوض.....

از خوشحالی ديدن بچه های دوران دبيرستان گاز می دم...

گاز می دم و باز سيگار می کشم.....

می رسم قهوه خونه.....

هيچکس نيومده.... آقا يه قليون....

به خانوما نمی ديم....

کلی التماس می کنم تا يه قليون برام چاق کنه....چه مملکت مسخره ای.....

در حال قليون کشيدنم که يه دختر خوشتیپ مياد تو يه نگاهی به اطراف ميندازه....

بعد مياد سمت من....

سلام منو يادته؟؟؟؟

عينک رو از روی چشاش بر می داره....

وای خدای من شيوا.....

می پرم بغلش می کنم.....پاينقدر ذوق زده می شم که اشک تو چشام جمع می شه....

بهم می گه چقدر عوض شدی.....

می گم پير شدم؟ می گه نه بزرگ شدی....

بعد از چند دقيقه زهرا با همون شال که هميشه می نداخت مياد تو.....

قبلا ديده بودمش.....ولی با ديدن من می گه وای چه ناز شدی....

سه تائی با هم می شينيم به صحبت.....

قرار بود خيلی های ديگه هم بيان... ولی هيچکس ديگه نيومد....

پويا گشنه بود....براش شير درست کردم و تو بغل شيوا خورد و خوابيد....

۳ ساعتی گذشته بود و هوا داشت تاريک می شد....

هيچکدومشون نفهميدن چه دردی دارم....

ساعت ۹.۳۰ شب بود و اونها ديرشون شده بود....رفتم و رسووندمشون....

فکر می کردن که منم ديرم شده....

حدود ساعت ۱۱ بود که ماشين رو توی پارکينگ گذاشتم....آهسته پويا رو بغل کردم...

رفتم به سمت در آپارتمان....نگاهی به کفشهای پشت در کردم....

انگار هنوز نيومده.....وارد شدم....

پويا رو توی تختش گذاشتم....

يه سيگار روشن کردم.....

يه آينه گرفتم جلوی صورتم...

و با کلنکس کرمهای زير چشمم رو پاک کردم....

آره من همون مريم هستم با ۳ تا چروک زير چشم....

۱۳۸٤/٤/۱٥
 

وقتی اين بچه

واسه يه

پسونک بی ارزش

تو خواب

اين همه گريه می کنه...

ديگه حق حق های

شبانهء من ببين چيه!!!!

۱۳۸٤/٤/۱٥
 

هميشه بايد يه حس باشه که منو ياد تو بندازه...يه حسی که وجودت رو به يادم بياره....

يه چيز خوب...يه چيز غريب.....يه چيزی که بشه باهاش يه عالمه افکار در هم برهم داشت.....

تاريکی از آن ماست و روشنائی از آن آنهايی که بخواهند.....

چرا تاريکی مال ماست؟.....

اين روزا حال درست و حسابی ندارم....اين روزا با ديدن فيلمای عجق وجق کانال دو حال آدم عوض می شه....دوست دارم برم زمان آينده...نسل سوم...چهارم...شايدم نسل هزارمم رو ببينم..... اينده رو ببينم....شايد از اين غصه و درد رهايی يابم....

ديگه حتی فال قهوه و فال حافظ هم شادم نمی کنه.....حتی اون پيرزن فال بدست تجريش.....حتی همون پيرزن که بارها و بارها ازش فال خريدم.....همون که هميشه فالش بهم می گه صبر داشته باش...همه چيز درست می شه....

ديگه حتی يه قهوهء تلخ هم آرومم نمی کنه.....ديگه انگشت زدم ته قهوه رو هم نمی خوام.....

ديگه نه آس دل می خوام نه بی بی و نه يه سرباز..... سربازی که بتونه تو همهء عمر نگهدارم باشه.... ديگه خودم بايد سرباز خودم باشم.....حالا پويا بايد دنبال يه سرباز بگرده....سرباز پويا منم.....بعد از خدا نگهدارش منم....خيلی غمگينه.....بيشتر از غمگينی سختيشه که عذابم می ده..... بار سنگينی رو دوشمه...

نمی دونم بتونم از عهده اش بر بيام يا نمی تونم.....

دلم يه سيگار بلند و بدون فيلتر می خواد......که هر يه پکش دود از کلهء آدم بلند شه.... يه چيز آروم کننده....يه شراب ناب ناب.....

نه شايدم دوباره دلم هوای گلاب دره کرده؟ از اون گلاب دره هايی که پر بود از صدای خندهء من و تو....پر بود از آب بازی و شيطنت های جوونی....

شايدم....شايدم هوای نمک آبرود کردم؟.....با اون تله کابين محشرش که وقتی زير پاتو نگاه می کنی سرت گيج بره.....فقط کوهه و جنگل و جنگل.....وقتی برسی اون بالا اول يه ماءالشعير بزنی تو رگ بعدشم يه قليون توپ....اينقدر بکشی تا ديگه هيچی نفهمی......

نه انگار دلم يه زمين بزرگ واسه اسکيت بازی می خواد ...يه زمينی که هرچی کراس کنی به تهش نرسی.....تا مجبور شی يه اور مسخره هم بزنی......اينقدر تند بری که گوشات از شدت باد يخ کنه....

دلم يه خيابون ولی عصر خلوت می خواد....که يه سوئی شرت کلاه دار بپوشم ... وسط در وسط خيابون راه برم....خش خش برگارو زير پام حس کنم....خوابم بگيره....همون جا وسط خيابون بخوابم....دلم می خواد زير برگهای پائيزی دفن شم.....

فکرش رو بکن....نه نه فکرش هم درد آوره.....

اين همه چيز خواستم....اين همه دلم هوای اين و اون کرد...آخرش هم بايد به خودم بگم ::::

 

مــــــــریـــــــم خـــــفه شــــــــو.......

 

 

۱۳۸٤/٤/٦
 

ما می نويسيم هاشمی بهرمانی ( رفسنجانی ) اما خوانده می شود احمدی نژاد....

 

من نمی دونم کدوم احمقی رفته به اين يارو رای داده ....واقعا تاسف باره...سوپور کشور حالا بياد بشه رئيس جمهور.....

آخه فکرش رو بکنيد اگه اين يه سفر خارج بره مردم فکر می کنن همهء ايرانی ها اين شکلی اند....

از فردا رنگ نارنجی رنگ لباس سوپورها مد ميشود.....

خانمها بايد چادرهای نارنجی بپوشند....

وای که چقدر مسخره است....

آخه مسخره بازی تا کی؟؟؟؟؟؟

ما می نويسيم هاشمی بهرمانی ( رفسنجانی ) اما خوانده می شود احمدی نژاد....

۱۳۸٤/٤/٤
 

 

   شما هميشه اينقدر نازيد؟؟؟؟؟

۱۳۸٤/٤/٤
 

ساعت ۳ بعد از ظهره...دويدن تو کوچه واسه خريدن سيگار...يه سيگار جديد...يه پک قديمی...يه کام با حال...

ساعت ۳ بعد از ظهره....دلتنگی های هميشگی...دوست داشتن های قديمی...انتظارهای تکرار نشدنی...

ساعت ۳ بعد از ظهره....تشنگی و سيراب شدن از تو...گشنگی و قار قور کردن های دل....

ساعت ۳ بعد از ظهره...گرمای تابستون و فيلمهای قديمی و تکراری که هر کدوم يه دنيا خاطره ست...

ساعت ۳ بعد از ظهره....نداشتن آی دی و درست کردن يه آی دی جديد و ادد کردن تو و تنها تو نه يه عالمه آدم جور واجور ....

ساعت ۳ بعد از ظهره...

نه الان ديگه ۳ نيست....الان ۳.۵ است و لحظهء ديدار....

ساعت ۳.۵ يه روز گرم تابستون با همهء خستگی و تشنگی و دلتنگی و يه عالمه دوست دارم های فراموش نشدنی....

يه عالمه دوست دارم های فرامو.....

يه عالمه دوست دارم های....

يه عالمه دوست دارم....

يه عالمه دوست دارم...

يه عالمه دوست دارم....

                                         .....دوست دارم......

۱۳۸٤/٤/۱
 

بهروز وثوقی: ( در فيلم ماه عسل )

تو اگه خيلی با غيرتی برو شوفرتونو رد کن

که وقتی صدا می زنی بابا دو نفر بر نگردن......

 

 

 

راستی باز آی دی منو هک کردن....اگه بهتون پی ام داد جوابشو ندين...از مسيج های بی ناموسی که می زنه شرمنده.....

۱۳۸٤/۳/۱٦
 

دلم از تو می خونه     

                   می خونه عاشقونه

                                      برای تو می ميرم......

وای که چقدر خوشحالم...خوشحالم که حالت خوب شده و دوباره می تونم ببينمت.....

خوشحالم که توی شمال با تو بودم و غروب افتاب رو با هم تجربه کرديم....

خوشحالم که تو جادهء نمک آبرود با هم اسکيت بازی کرديم و دست همو گرفتيم.....

خوشحالم که توی دريای به اون بزرگی آب بازی کرديم....

خوشحالم که با هم قليون کشيدم و سيب زمينی خورديم....

خوشحالم که با هم ماشين سواری کرديم و باشتاب به سمت خوشبختی رفتيم...

خوشحالم که همه چی خوب بود و تو نيز خوب بودی....

خوشحالم..... که دوباره تورو دارم....

خوشحالم که تو برگشتی به کنارم....

خوشحالم......

             

۱۳۸٤/۳/٥
 

دلم هواتو کرده مثل همون روزا...مثل ديروز مثل ديشب ... مثل پارسال....مثل ....

کاشکی می شد يه جور ديگه باهم بودی که اينهمه دلتنگی رو برات نداشتم ...مثل گذشته بودن يا شدن برام سخته...مثل گذشته زير باروون قدم زدن برام سخته...

هر چند هنوز دارمت ولی دارم به بودنت شک می کنم نه به وجود بودنت

نه

به وجود حست همونی که می گفتی هميشه بايد فقط اون باشه نه وجود بودن

وقتی می خندی حس می کنم تو هم اين خنده رو نمی خوای مثل من

تو هم اون قبل رو می خوای مريم گذشته و منم ..... گذشته

نه اينی که الان هستيم يا سعی می کنيم باشيم

سيگار روشن کردن زير باروون رو خيلی دوست دارم اونم فقط با گرمای آتيش نه خود آتيش

مثل گرمای تو که يه دفعه ياد آدم مياد

نه اينکه يه ساعت بشينم بهت فکر کنم...تو افکارم بهت ذل بزنم شايد يادم بياد گرمای بدنت چقدره!!!

اون لحظه رو هم خيلی دوست دارم همون لحظه ای که با هجوم افکار در هم و برهم خودم در تلاش و تکاپو هستم يهو يه جوری می گی هنوز نخوابيدی.....

 

دلم می خواد تورو بذارم تو کوله پشتيم و رو کولم حملت کنم و تا سر قله ببرمت

بعد با يه پرچم تورو رو قله ميخ کوبت کنم تا همه بدونن تو ماله منی.....

۱۳۸٤/٢/۳۱
 

يکی بود يکی نبود

اون که بود من بودم

اون که هيچوقت نبود تو بودی

 ......

۱۳۸٤/٢/٢٩
 

من و تو هم ديگرو دست داريم

بعد تو تنهای تنها ميری پياده روی فقط چون منو دوست داری

صبح که می شه من با رزالين می رم بيرون

اما به تو نمی گم

چون دوست دارم

من و تو خيلی از هم دوريم

چون هم ديگرو دوست داريم

رزالين وقتی بهم زنگ می زنه

فقط صحبت من و توء چون

دوست دارم

هيچ وقت صحبت از کس ديگری نمی شه

چون دوست داريم

سرت رو از پنجره بيرون می کنی

نه اينکه بخوای دخترای کوچه رو که دارن دوچرخه بازی می کنن ديد بزنی

فقط برای اينکه بيبنی من کی ميام

وقتی تلفن زنگ می زنه من حسابی احوال پرسی می کنم

با هر کسی که باشه

چون می گم شايد صداتو عوض کردی واين بار خودتی که زنگ زدی

چون دوست دارم

من زندگی خودم رو می کنم و تو نیــــــــز...

من به تو دروغ می گم و تو نیـــــــز .....

هر چند هنوز همديگرو دوست داريم

هر چند هنوز همديگرو دوست داريم

هر چند هنوز همديگرو دوست داريم

هر چند هنوز همديگرو دوست داريم

هر چند .......

تو می گی:

پدر سوختگی کن

                         باشد که رستگار شوی.....

۱۳۸٤/٢/٢۸
 

امروز از اون روزاست ها.... از اون روزهايی که نمی دونم چی کار کنم...

برم يا نرم....هم حوصله ندارم هم کلی مشکلات.....

ولی توی فال اومده بود که خوبه....

اگه بخوام واسه امروز يه اسم بذارم همون اسمی رو بايد بذارم که هميشه تو می گفتی    سردرگمی

وای خدايا کالسکه رو اندخت رو سرش.....الان جيغ می زنه .....

۱۳۸٤/٢/٢٧
 

اگه امروز نشه ديگه هيچ وقت نمی شه.....

نه کی می گه؟ ديدی شد؟ ديدی اگه تلاش کنی می شه؟

به خودمم به خودم که چند وقت بود حتی خودم رو هم قبول نداشتم

ولی تو اومدی و بهم ثابت کردی که من هنوز وجود داره

ثابت کردی که من هنوز می تونه وجود داشته باشه

همه جا فقط بايد تو بهم ثابت کنی؟؟؟؟؟

يعنی خودم هيچی!!!!

اينبار ديگه می خوام خودم باشم

خودم باشم که به خودم ثابت کنم من هنوز وجود داره

نه تو .............

نه تو ................... 

نه تو ........................... 

نه تو ...................................

 

۱۳۸٤/٢/٢۱
 

مراقب باشيد

زماني که

 انگشت حماقت را

به سوي

ديگران نشانه ميرويد

 سه انگشت ديگر

به سمت خود شما

نشانه ميروند.

 

۱۳۸٤/٢/۱٤
 

راحتی اين وبلاگ باعث می شه خيلی حرفا توش بزنم....باعث می شه خيلی راحت به خودم به تو و به هر کی که دوستش دارم فحش بدم... خوبيش اينکه هيتش دوباره رفته پائين و کس زيادی نمی خونه.....

يه خوبيه ديگه هم داره اين که می دونم تو ميخونيش...اين برام کافيه...همين که هر دفعه ميام و وجود تورو حس می کنم برام کافيه....خيلی چيزارو نمی تونم رو راست بهت بگم از بابت پريشب هم متاسفم ....نتونستم جلوی خودم رو بگيرم.... ولی باشه واسه فردا جبران می کنم همون که تو بخوای...امروز يه سری اخبار جديد دربارت بهم دادن....نشد باهات تماس بگيرم بهت بگم يه جوری خودت پيدام کن... دلم بازم از اون لباسای آسمونيت می خواد که هر دفعه بپوشی بگم الان دخترا می خورنت از همونا که خيلی ماه می شی از همونا که همرنگ دلت می شه همونی که هم.....

کاش می تونستم چشمامو ببندم و آروم آروم چهره تو از ذهنم محو کنم ......

و وقتی چشامو باز می کنم خود چهره ات باشه که رو به رومه.....

..........اين حال من بی توست بغض غزلی بر لب................

۱۳۸٤/٢/۱٠
 

وقتی ميام می بينم نيستی وقتی ادرستو می زنم ومثل هميشه می ره تو يه چيز ديگه يه چيزی که نه ربطی به من داره نه ربطی به تو وقتی می بينم حال و هوای تو هم مثل اون روزا نيست وقتی خيلی مسخره سراغت رو می گيرم ولی همه می دونن که پيشمی نمی دونم چرا پس کسی شک نمی کنه نمی دونم چرا کسی نمی گه آخه اينو چه به اون...چرا کسی مثل اون موقعها چيزی نمی نويسه...تا من و تو حاشا کنيم...تا مثل قديما بگيم نه ما نبوديم....                          اين حال من بی توست بغض غزلی بر لب.....                       يادته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دروغ دورغ دروغ دروغ چرا آخه من که دروغ گو نيستم آخه من که نمی تونم نگم الان دلم تورو نمی خواد    ....دلم می خواد اينقدر ريز بنويسم که تو هم نتونی بخونيش ولی بازم ميشه همون دروغ چرا.......تاحالا هيچ کس اينجوری شده بوده که ما شديم....الان دلم می خواد باز مثل اون روز باهات چت کنم و بدون اعتماد ب تو به حرفت گوش کنم.....دلم می خواد عکستو يواشکی بهم بدی ....دلم می خواد بازم دوستيتو بهم ثابت کنی جدا از اينکه من اون دوستی رو نمی خواستم خودتم خوب ميدونستی....کاش بازم  پشت چراغ قرمز گير کنيم  کلی بخنديم...دلم بازم از اون نوشابه های هفت تير می خواد و از اون صبحای زود که بدو بدو از دم مترو ميومدی دم مانتو فروشی پروين.... وای خدايا چقدر چيز دلم می خواد تازه تو يه سری چيزاشو نمی دونی....يه سری چيزا که فقط مربوط به خودم بود و تو ولی هيچ وقت نمی فهمی....کاش ايدفعه بگی که ديگه مثل اون شب نيست فقط ماله خودم شه..... خدا کنه....

راستی وبلاگ جديد مبارک....

۱۳۸٤/٢/٩
 

وين داير می گه:

    بهتر است مخالفت خود را با چيزی ٬  به صورت موافقت خود با چيز ديگری بيان کنی....

يک توصيهء خيلی خوب برای افراد بی کار و دپرس

   برای آنها که در زندگی جز گريه و غصه چيزی ندارند

     و برای آنها که وقت اضافه دارند و پول کلون برای اينترنت:::::::::

بريد آرشيو وبلاگ های قديمی رو بخونيد.....آی می خنديد آی می خنديد..... توی آرشيو هر کدوم از بچه های قديم حداقل ۲ الی ۳ پست دربارهء موضوعات زير نوشته شده :

۱ــ آی حالم از اين دنيای مجازی بهم می خوره.....( در تائيد جملهء بالا )

۲ــ چقدر آدمارو غال می ذاريد....( درست نوشتم؟؟؟ )

۳ــ اين دوستهای مجازی همه اشغالند...

۴ــ چرا به خودتان نمی آييد...

۵ ــ من ديگه نمی نويسم.....

۶ــ اين وبلاگ به علت مسائل شخصی تا مدتی بسته است....( اصولا  چند روز بيشتر دوام نداشت )

 و هزارتا فحش و ناسزا به اين وبلاگها و بلاگرهای آنها.....

 

بعد اگه هنوز اکانت داشتيد برين به آدرس وبلاگهای قرار های عمومی ( اصولا يه تاريخ با يه دات پرشين بلاگ دات کام بزنيد وارد می شيد فرقی هم نمی کنه به اندازهء ۳۵۶ روز سال وبلاگ هست.... )

کل مطلب اين وبلاگها فقط همين چند کارکتر هميشگی است:::::

در فلان روز بزرگترين قرار وبلاگی( اين روزای آخر هم کمک به فلان و فلانها..... )

اهداف قرار:

کمک به.....

رفع کدورتها...

ديدن دوستهای قديمی....

آشنايی با بچه های وبلاگ نويس....

محل قرار:

پارک گنجوی.....

ساعت: ۵ الی ۷

اگه کسی سازی می زنه بياره.....

 

۱۳۸٤/٢/٧
 

وقتی خدا به تو می گه باشه! دقيقا همون چيزی رو بهت می ده که تو می خواهی...

وقتی بهت می گه نه! يه چيز بهتر به تو می ده

 و وقتی می گه صبر کن! داره بهترين رو برای تو آماده و محيا می کنه!!!!

۱۳۸٤/٢/٧
 

هر احمقی می تواند قانونی وضع کند که

                      احمقان ديگری به آن اهميت بدهند...

                                                                  * هنری ديويد تورو *

۱۳۸٤/٢/٦
 

می دانم...مطمئن هستم و اميدوارم....

روزی فرا خواهد رسيد که تو با اين گامهای کوچکت به سوی سرنوشت حرکت خواهی کرد .

و در فراز و نشيب زندگی ات عاشق خواهی شد....عشق حقيقی...

آن روز است که همه چيز را فدای عشق خود خواهی کرد .

با دستان کوچکت  سرنوشت را از آن خويش خواهی کرد  و

با اقتدار خود آينده ات را رقم خواهی زد...

آن روز تمام تلاشهای من به نتيجه خواهد رسيد

و من با لبخندی پيروزمندانه به شکوه  و عظمت تو افتخار خواهم کرد.

آن روز است من در نهايت تنهايی و دوری از تو خوشبختی را حس خواهم کرد...

¤¤¤  لحظه ها را می گذرانيم تا خوشبخت باشيم ....غافل از اينکه...

                              خوشبختی همان لحظه های بود که می گذرانديم.... ¤¤¤

۱۳۸٤/٢/۳
 

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم   بر پهنهء آسمان صحنه هايی از زندگی ام برق زد

در هر صحنه ۲ جفت جای پا روی شن ديدم يکی متعلق به من و ديگری متعلق به خدا.

وقتی آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سرم به جای پاهای رو شن نگاه کردم...متوجه شدم چندين بار در طول مسير زندگی ام فقط يه جفت جای پا رو شن بوده است

 همچنين فهميدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگی ام بوده است.

اين واقعا برايم ناراحت کننده بود.درباره اش از خدا سئوال کردم:

خدايا تو گفتی که اگر به دنبال تو بيايم در تمام مراحل زندگی با من خواهی بود ولی ديدم در سخت ترين دوران زندگی فقط يهک جفت جای پا روی شن وجود داشت

نمی فهمم چرا  هنگامی که بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتی؟؟؟

خدا پاسخ داد : بندهء عزيزم من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت اگر در آزمونها و رنجها فقط يه جفت جای پا روی شنها ديدی زمانی بود که

                                  تورا در آغوش حمل می کردم... 

۱۳۸٤/٢/٢
 

ساعت ۲ صبح روز جمعه...وب گردی ...و پيدا کردن کلی وبلاگ قديمی  مثل شوشو خرمگس نصف نيمه احسان و همون جناب هدر.....خوندن اولين وبلاگ خودم وخوندن نظراتش ...پيدا کردن چک نويسهای وبلاگم...صحبت با چند تا از بچه های قديمی وبلاگ نويس ....چت با يکی از بچه جون جونيای قديمی....

همه و همه دست در دست هم داد تا دوباره بيام وبلاگ بيليارد رو آپديت کنم ....

هر روز يه چيزی جديد تو وبلاگ نويسی مد می شه  الانم انگاری نداشتن قسمت نظر خواهی مده ...خوب چه می شه کرد ديگه وبلاگ  و وبلاگ نويسی مثل قديم نيست...ديگه هر کسی فقط واسه خودش می نويسه نه واسه بالا رفتن هيت و از اين صحبتا...

هوس نوشتن وبلاگ خيلی وقت بود که به سرم زده بود ولی آخه چيزی برای گفتن نداشتم ولی الان حس می کنم خيلی حرفا واسه گفتن دارم نمی دونم شايد اينم دو روز باشه ...

دلم می خواد قالب وبلاگم رو عوض کنم...هم خيلی دوسش دارم هم حالم ديگه داره بهم می خوره ...

ناپلئون می گه:

هميشه حرفی رو بزن که بتونی بنويسيش

چيزی رو بنويس که بتون امضاء کنی

چيزی رو امضاء کن که بتون پاش واستی....

 

 

۱۳۸۳/۱/۱٥
 

  سلام

خوب خوب خوب يکسال از دوران وبلاگ نويسی من هم گذشت بنا به دلايل شخصی می خوام فعلا ننويسم ديگه. يعنی راستش ديگه نه وقتشو دارم نه اون حس و حال قبلی. خوب هر چيزی يک دورانی واسه آدم جالبه ديگه الان وبلاگ و وبلاگ نويسی ديگه واسه من اون جذابيت اول و نداره .اينه که می خوام فعلا تعطيلش کنم تا وقتی که دوباره واسم بشه مثل اون اول.

خيلی حرفا هست که دلم می خواد بگم البته دوس داشتم با لينک دادن به اونا حرفامو بگم ولی فکر کنم جاش نيست ديگه اينقدر واضح باشه.

*** يکی اينکه اين وبلاگ ماله منه.يعنی چهار ديواری اختياری. من می تونم هر چی دوس دارم بنويسم شماهاهم می تونيد هر برداشتی که دوست داريد بکنيد. شماها اين اجازه رو داريد که يه سری سئوال تو ذهنتون بياد و حتی از من بپرسيد .در عوض منم آزادم که جوابتونو ندم.خوب گفتم که چهارديواری اختياری.

*** دلم می خواد به اونی که من بهش می گفتم کچل خان الان بگم که والا بلا من حرفای تورو واسه کسی کپی نمی کردم.اصلا لزومی هم نمی ديدم.حالا تو اگه آدم بزرگی هستی تو اين شهر وبلاگستان به من مربوط نيست . ولی دلم می خواست بدونی که اشتباه می کردی.دلم می خواست طبق اون ايميلی که توش نوشته بوی شايد يه روز برسه که بهت بگم چی بوده ؛ الان ديگه وقتش می رسيد و می گفتی. يادته واسم نوشتی تو هر دوستی يه سری اشتباهات می شه ولی گذشت بهتره؟ يادته گفتی مواظب باش اونی که عذر خواهی می کنه تو نباشی؟ ديدی آخر تو جرات نداشتی بيای بگی اشتباه کردی.ديدی ؟؟؟

*** اگه واسه قراری من گفتم فلانی و فلانی و فلانی و.... نيان!!! منظور خاصی نداشتم .فقط دلم نخواست که چشم تو چشم اونا بيفتم و دوباره يه سری مشکلات پيش بياد و گرنه من تعيين کنندهء افراد واسه قرارا نيستم . هر چند که همون فلانی ها گفتن از اين به بعد هم همين کارو بکن ولی نمی دونم چرا از اون ور کلی هم بهشون بر خورده؟؟؟

*** اگه عکس نصفه دست کسی رسيد چرا با من داد بيداد می کنيد خودتون هم خوب فهميديد که اشتباه از اون ... بوده پس ديدی چه کلمهء مزحکی به کار بردی؟؟ { تو حسودی کردی که از من نگرفتی } ديدی بهت می گم بچه ای؟؟؟

*** واسه اون کسی هم که فکر می کرد من حرفام ضد و نقيض داره. آره من ازدواج کردم ولی هنوز از بابام پول تو جيبی می گيرم .حالا هر جور دوست داريد فکر کنيد.

*** بابا والا بلا حرف از اين بردن به گوش اون رسوندن جز اينکه همه بهتون بگن بی بی سی هيچی ديگه براتون نداره.در ضمن تو اين شهر وبلاگی به هيچ کس اعتماد نکنيد چون بی برو برگرد هر چی بگيد صاف گذاشته کف دسته اون طرف.

*** واسه او ديوونه هم بگم که مثل هميشه ممنونم ازت .

 

آره خلاصه اينکه ما هم داريم ميريم .به وبلاگاتون سر می زنم شايد به همه ولی اگه کامنت نذاشتم فکر نکنيد نميام ميام ولی کامنت نمی ذارم.

شايد دوباره يه روز بيام و آپديت کنم ولی اميدوارم اون روز روزی باشه جدا از اين روزا که الان توش هستم حداقل واسه من.

واسه هر کس اولين ها خيلی جالبه . واسه منم همينطور:

 اولين وبلاگی که خوندم ماله نازک نارنجی بود.بعدش ماله خرمگس.بعدش ماله کيانفر.

 اولين کسی که بهم لينک داد فردين پدرخوانده بود.

 اولين کامنتم ....بود.

  ايناهم اون وبلاگ هايی هستند که واقعا با نوشته هاشون حال می کردم :

آبی   اعترفات يک متهم   سرسپرده     نازک نارنجی     پرنسس   شوريده    و  مازيار

خوب اينا همه چيزايی بود که دلم می خواست بگم که گفتم.

موفق باشيد و بای

۱۳۸٢/۱٢/٢۸
 

 چندين ۲۸ اسفند آمد و رفت

مثل هزاران روز ديگر

و ما همچنان با هم هستيم

خاطراتی که فقط برای من و تو اتفاق می افتد

يک سال ديگر هم گذشت

سفرهء هفت سين را تزئين کن

از خدا سپاسگذارم

به خاطر هر چه که دارم به خاطر اين لحظات قشنگ

و به خاطر...

و چه هديه ای بهتر از اينکه

بهترين اوقات سال را در کنار کسی بگذرانم

که واقعا دوستش دارم

اين لحظات استثنائی هستند

همهء دنيا از آن ماست

و بسيار نيز زيباست

يک چيز هميشه حقيقت خواهد داشت و

آن عشق است.

                                                  سال نو مبارک

۱۳۸٢/۱٢/٢٦
 

يه کوچهء باريک ۲۱ بهمن ۷۶

بعد از يه بارون زمستونی که هوارو حسابی لطيف کرده

ياد اون شعر فريدون فروغی:

بی تو مهتاب شبی...

منم ابی تو چطور؟؟؟

پياده روی بعد از سوپ شام

فيلم دل تو کيف من

کميته و گرفتن فرزاد

همسايه روبه روی ما

بهونهء ظرف شستن

و کلی خاطرهء ديگه...

قسمت نبود نازنين هم دختر خوبيه...

دلم تنگ شده خيلی تو چی؟

۱۳۸٢/۱٢/٢٤
 

 خاک بر سر لجنت کنن

الهی بميری

الهی اون سيبيلات دونه دونه کنده شه

الهی يکی بياد موهاتو از ته بزنه

الهی اون سه تارت جلو چشات خورد بشه

لياقت نداشتی پست فطرت

الهی اون دف و تمبکت بخوره تو فرق سرت

الهی نتونی بری

مزخرف مزحک احمق خر کثافت لجن گور به گور شده پدر سگ حمال الاغ و.......

آمـــــــــــــــــــــــــــر خيلی ديوونه ای لياقت دوست منو نداشتی

 

۱۳۸٢/۱٢/۱۸
 

 بد جوری هوس کتابای دانيل استيل کردم

مثل اون موقعها

يه سيب گاز بزنم و کتاب ورق بزنم

بعد وقتی ساعتو می بينم ببينم

چقدر دير شده

يه کاغذ بذارم لای کتاب و برم بيرون دنبال کارم

شب که ميام دوباره

يه سيب دستم بگيرم و کتاب ورق بزنم

ولی ديگه دوس ندارم مثل اون موقعها

صفحه صفحهء کتاب رو پر از اسم تو بکنم

نه ديگه دوس ندارم....

۱۳۸٢/۱٢/۱٤
 

 آخيش بعد از گذشت روزها من دوباره هوس آپديت زد به سرم... کم کم داشت به سرم می زد که وبلاگمو بفروشم ولی حيفم اومد حالا اينا به کنار ... تو اين چند وقته اتفاقهای خوب و بد زياد افتاده که گفتنش خيلی وقت می بره فقط بگم خيلی خوشحالم که اومدم بيرون خيلی درگير شده بودم بد جوری داشت با اعصابم بازی می شد.

راستی نمی دونم خودم برم يا نه ولی واسه اونايی که نمی دونن بگم فردا يه قرار بزرگ وبلاگی هست که اهداف خيلی بزرگی رو هم انگار در پيش داره واسه اونايی که دوس دارن برن اين آدرس وبلاگشه بريد ببينيد .

۱۳۸٢/۱۱/۱۱
 

سلام

اين فقط يک تلگراف کوچيک است

اعلام موجوديت اظهار وجود گفتن اين موضوع مهم که هنوز زنده ام

ببخشيد نميام به وبلاگاتون سر بزنم به زودی جبران می کنم

هنوز هستم و صحنه را حفظ کرده ام

تا بعد .....موفق باشيد و بای.....

۱۳۸٢/۱٠/٢٢
 

وقتی حالم خيلی بده

وقتی يه حس غريب داشته باشم

وقتی دوست نداشته باشم

وقتی متنفرانه نگام می کنی

وقتی دلم می خواد سر به تن هيچ کس نباشه

وقتی صدای بغض آلود دوستمو می شنوم و فحش هايی که به خودش می ده

وقتی بی خيالی تورو می بينم

وقتی خوشی اون يکی رو  می بينم

وقتی اون آهنگ اميد رو می شنوم

وقتی چند تا دل شکسته با چند تا دل خوش می بينم

وقتی هزارتا اتفاق می افته

اون موقع است که يه احساس غريب جدايی دوگانگی

شايدم يه حس خوب بهم دست می ده

                                             در بين اين همه آدم خدايا چقدر تنهاو غريبم

۱۳۸٢/۱٠/۱٠
 

آنچنان مشغول نباش

      که فراموش کنی اندکی بوسه را

                به کسانی که دوستشان داری

امروز تولد يکی از دوستای خوب و عزيز منه:

مژگان جونم ايشالا سيصد سال زنده باشی و تولد بگيری.برات آرزوهای رنگی می کنم.

راستی به مناسبت روز تولد مژگان جونم هم اين روز به نام روز جهانی بروبکس اعلام شده.برای اطلاعات بيشتر بريد به وبلاگش سر بزنيد خيلی هم قشنگ و با احساس می نويسه .

راستی پيشاپيش فرا رسيدن سال جديد ميلادی رو به همهء مسيحی های عزيز  از جمله دوستهای خوب خودم مايا ؛ رزالين و بنيامين  تبريک می گم.

۱۳۸٢/۱٠/۳
 

بد شانسی می دونيد يعنی چی؟

يعنی آخرين نخ سيگارتو که ۳ ساعته منتظر کشيدنشی از ته روشن کنی.

يعنی  وقتی ۶ ماهه که داری با يه آی دی می چتی؛ وقتی می ری سراغ کامپيوتر پسر عمه ات تو پروفايلش همون آی دی رو ببينی و بفهمی اون طرف پسر عمه جون بوده.

يعنی درست زمانی که می خوای تو زمين اسکيت با طرف شريک شی از باشگاه اخراج شی.

يعنی وقتی خيلی خوردی يکدفعه بچهء خواهرتو بيان بذارن خونت.

يعنی اين همه خلاف کنی جريمه نشی درست وقتی جريمه ها گرون شد آقا پليسه بياد جريمت کنه.

يعنی وقتی هميشه با يه آی دی افتضاح به بابات پی ام می دادی حالا به جای اون با آی دی اصلی خودت پی ام بدی و به خاطر اين کارت دو ماه از پول تو جيبی خبری نباشه.

يعنی وقتی بعد از مدتها نت آهنگی رو که دوس داری پيدا کردی حالا که می خوای بزنی می بينی بچهء خواهرت سيم گيتارتو با قيچی چينده.

يعنی زهر مار بگيری بيلی با اين گندايی که هی می زنی.بميری با خرابکاريات.کوفت بگيری.

۱۳۸٢/٩/٢٧
 

من: الو...بابايی جونم...سلام.چطور مطوری؟

بابايی:سلام دخترگلم...تو چطوری بابايی؟

من:خوبم...بابا جون جونی رک بگم يا حاشيه برم؟

بابايی:من کار دارم باباجون.رک بگو چقدر؟

من:۳۰۰۰۰۰تومان

بابايی:الو...الو...صدات نمياد...

من:بابايی صدامو داری؟

بابايی:نه! صداتو ندارم.

من:جدی می گی؟

بابايی: اره بابا دروغم چيه؟

من:پس قطع می کنم دوباره می گيرم.

بابايی:آره .فردا بزن الان که صدات نمياد.

من: بابايی فردا ديره آخه

بابايی:من که نمی شنوم چی ميگی.ولی نه همون فردا خوبه.

من: بابايی امروز با فردا مگه چه فرقی داره؟

بابايی:آخه من که نمی شنوم چی ميگی...

من:باشه فردا می زنم.حالا بابايی شب شام ميای خونمون؟

بابايی: آره بابا ميام.

من: ا....پس صدامو داری؟

بابايی: چی...هان...نه...الو...الو...

بوق...بوق...بوق....

دوباره می گيرم....

مشترک مورد نظر به صلاح نيست که در دسترس باشد لطفا فردا شماره گيری نمياييد.

باز اين شيطونه يه سری عدد داد تو منوی موبايل تا بيزی ميزی شه...

۱۳۸٢/٩/٢٤
 

اطلاعيهء بزرگ وبلاگی

به اطلاع همهء وبلاگ دوستان می رسانم که:

قرار بزرگ وبلاگی بازارچهء خيريه کمک به بيليارد

از همهء بلاگرهای عزيز استمداد می کنم در اين امر خير مرا ياری کنند.تا حد امکان پول همراه خود بياوريد.موبايل و ماشين هم می پذيرم.سند خونه هم خوبه.فقط عجله کنيد. کار امروز رو هم به فردا نندازيد.بازارچهء خيريه فقط يه روز هست.تکرار نمی شه.به فک و فاميل خود هم بگيد بياد در اين امر خداپسندانه شرکت کنه.

بابا به کی بگم...من پول می خوام...بدهی دارم.چرا کسی به داد نمی رسه...اصلا يه فکر ديگه اگه بخوام منتظر شماها بشينم تا صد سال ديگه هم دستم به جايی بند نمی شه...اصلا يه آگهی ديگه:

آگهی استخدام دزد

يه يک سری بانک ملی زن توپ نيازمنديم.با حقوق مکفی.با بيمه و ضمانت اجرايی.همراه با خدمات پس از فروش

علاقمندان به همکاری به من اميل بزنند .

به خدا من اگه اين همه پولی كه خرج اينترنت می كنم رو همراه با اين هوش و ذكاوتی كه در نوشتن دارم در راه مثبت بودن حركت می دادم الان جای جرج بوش داشتم ول می گشتم....

من نمی دونم هر كی هر فكر و ايدهء جديد به ذهنش می رسه بگه ديگه می ذارم به عهدهء خودتون...

 

۱۳۸٢/٩/٢٠
 

بچه ها اگه شماها يه روز قاط بزنيد چه شکلی می شيد؟چی کار می کنيد؟

۱ـ اين ماله خودمه:

من قاط زدم حسابی...دل تنگم حسابی....داغونم حسابی...پريشونم حسابی...می دونيد يه وقتا آدم می ره تو خلوت خودش...دلشم نمی خواد بياد بيرون...آدم يه وقتا عاشق يه چيز الکی و بيهوده می شه که فايده هم نداره...می تونم خيلی چيزارو زود فراموش کنم ولی خاطره های قشنگی از اين دوران قشنگ دارم که نمی خوام فراموش کنم...کاش می شد اينجا همه چيزو گفت...کاش اون روزا بر می گشت...کاش يه عده اينقدر احمق نبودن...کاش بعضيا خيلی چيزارو می دونستن وخيليا هيچ وقت هيچ چيزي نمی دونستن...

۲ـپونه جونم! مژگان جونم!

دلم حسابی براتون تنگ شده.کاش می تونستيد بفهميد.مژگان جونم کجايی که برام بازم فال قهوه بگيری؟پونه جونم کجايی که بازم تا صبح بشينيم درد دل کنيم؟هفتهء پيش شب اولی بود که اومدين خونهء ما...دقيقا هفتهء پيش بود...وای خدايا چه روزايی بود ؟!؟يکی از قشنگترين روزای عمرم بود...

۳ـ اينم ماله خدا جونم:

خدايا خيلی حرفا تو قلبمه که بگم ولی نمی شه....خيلی دوست دارم ها...خيلی دلم تنگ شده ها....خيلی ديوونه شدن ها...خيلی....

۴-اينم که فال خودته ديگه بهتر می دونی:

برو دل شکستمو ديگه به دست تو نمی دم...

ديگه کلام عاشقونه ای برای تو نمی گم...

ديگه مثل تو خوشگل و قشنگ و بی وفا نمی خوام...

اگه يه روز برات بميرمم ديگه پيشت نميام..

۵ـاينم واسه اون دوست قديميه خودم:

عزيزم خيليا خيلی کارا می کنن که تو نمی تونی بفهمی که به خاطر خودته!

عزيز دلم نمی دونم چت شده؟کاش می گفتی چی شده؟

کاش می تونستم برات همدرد خوبی باشم ولی نيستم.

کاش می تونستم دوست خوبی برات باشم ولی نيستم.

کاش می تونستی بفهمی که دوست دوران بچهگی يه چيز ديگه است.

کاش می تونستی بفهمی که خيلی وقتا بهت احتياج داشتم که تو نبودی.

کاش می دونستی که چقدر دلم برات تنگ شده .به خاطر خودته که خيلی کارارو نمی کنم.فقط به خاطر خودته.

می دونی چرا می گم به خاطر خودت؟يادته بهم گفتی: می خوام با خودم رو راست باشم؟می دونی چقدر حرفت روم اثر گذاشت؟می دونی چقدر ناراحت شدم؟می دونی؟ نه نمی دونی! اگه می دونستی ...دوران خيلی قشنگی رو با تو گذروندم...هيچ وقت فراموشت نمی کنم.از سال ۷۳ تا ۸۲...اين تصميمی بود که خودت گرفتی...و من خيلی نارحت شدم خيلی...

۶ـاينم واسه تو ( ديوونه شو ديوونه )

منم می تونم خيلی زود همه چيزارو فراموش کنم.خيلی زود.ولی نخواستم چون قشنگ وجذاب بود.ولی چون خودت می خوای باشه.منم فراموش می کنم ولی ديگه تموم.بر می گرديم به همون موقع که خودت گفتی.

۷ـ نداره...

۱۳۸٢/٩/٧
 

بعد از چند هفته غيبت غير موجه سلام.

امروز می خوام يه خورده گله گی کنم.اگه حوصله نداريد بی زحمت به مامان بابام فحش نديد وبلاگمو ببنديد بريد پی کار و زندگيتون....

از همهء دوستانی که به هر طريق تولدم تبريک گفتن تشکر می کنم.و اونايی هم که نگفتن؟ دستخوش...

کامنتای پست تولدم تقريبا ۱۰۰ تا شد.خيليا به زور کتک اومدن تبريک گفتن  خيليا هم خودشون اومدن خيليا هم اصلا نيومدن  من تو وبلاگم واسه تولد خيليا لينک دادم.تولد خيليارو تبريک گفتم.تو جشن تولد خيليا شرکت کردم.ولی دقيقا همونا نيومدن...از بين دوستای صميميم شايد فقط....واسه خودم متاسفم...

حالا اونو بی خيال زود فراموشش می کنم.اينو بچسبيد: من!!!...منی که آزارم به يه مورچه هم نمی رسه....حالا ID يه بدبختيو مثلا حک کردممن paswrod طرفو داشتم بعد براش عوض کردم...حالا اون احمق هم منو خيلی قشنگ حک کرده...خلاصه يه چيزی نذر کنيد ID مو بده...خودم نذر می کنم اگه بده يه هفته آن لاين نشم

در مورده اين جا به جايی لينکها هم يه توضيح بسيار مفصلی بدم...اونم اينکه به دلايل شخصی اينجوری شده که می بينيد...( خيلی مفصل بود نه)

بعدشم اينکه چند وقت پيش به بابام pm دادم کار داشت به جاهای باريک کشيده می شد

راستی من از ساعت ۱۲ شب تاحالا دارم آپ ديت می کنم تازه الان تموم شد....

۱۳۸٢/۸/۱٧
 

خوب خوب خوب....

حالا خانوما دست ....آقايون رقص....

امشب اينجا پارتيه...از پليس ۱۱۰ هم خبری نيست...

بگير بگير هم نيست....

فقط دست...سوت...رقص....حالا بر عکس....

کی مياد وسط؟..حالا شاباش شاباش....

دی جی امشب کيه؟...آقا اون ضبط  رو زياد کن....

چراغا خاموش...نور افکن...حالا بيا....

اونجا شيرينی بدين...واسه ايشون ويسکی بيارين...شما وتکا می خوای؟...

خوب حالا بندری...دستا بالا....

چی ؟ نه ! تکنو ؟ باشه سی دی دکتر آلبان و بذار...پس بيا وسط...

بابا اين کيک چی شد؟...واسه رقص چاقو از قبل جا گرفتن...

تولد تولد تولدت مبارک....بيا شمع ها  رو  فوت کن...

آهان...حالا می رسيم به قول مايا دوستم سر اصل مطلب....

تا اينجا همش خوندين و حال کردين با نوشته....از اينجا به بعد جدی جدی بايد کادو بيارين...زود باشين بينم دير شده می خوام برم ....

آهان اين يکی....اين دوتا...اين.....

 

۱۳۸٢/۸/۱۳
 

خدمت دوستان عزيز عارضم که:

بنده هنوز مشکلم با پدر گراميم حل نشده پس يعنی هنوز ناراحتم.اينو داشته باشين تا بقيشو بگم...

مسئلهء بعدی که خيلی خوشحال می شين احتمالا چند وقتی از دست من خلاصيد چون اکانتم ته کيشده...پس ديگه نه از آپديت کردن خبريه نه از آن لاين شدن نه سر زدن به وبلاگهای قشنگتون....بريد چند وقتی حالشو ببريد بدون ما...

بعدشم اينکه ۱۷ آبان يادتون نره تولدمو تبريک بگيد...

احتمالا واسه تولدم آپديت می کنم....

خلاصهء مطلب اينکه منو فراموش نکنيد ...

۱۳۸٢/۸/٩
 

دارم ميرم به اون روز...

همون روزی که هميشه در حسرتش بوديم...

همون حسرتی که زندگيمونو براش داديم...

همون زندگی که هيچی ازش نفهميديم...

همون نفهميدنی که هميشه می گفتی...

همون هميشه ای که هيچ وقت نيومد...

همون وقتی که قول داده بودی...

همون قولی که هيچ وقت بهش وفا نکردی...

همون وفايی که ديگه تو لغت نامه ها نيست...

همون لغت نامه ای که هزار تا کلمه توشه...

همون کلمه های که به همهء افراد می گی...

همون افرادی که برات مهم هستن...

همون اهميتی که واسه کارت می دی...

همون کاری که می خواد منو تو رو از هم جدا کنه...

همون جدايی که هميشه ازش می ترسيدم...

همون ترسی که با وجود تو هيچ وقت برام معنی نداشت...

همون وجودی که هميشه در کنارم  حسش می کردم...

همون حسی که هميشه بهم می گفت يه روز از دستش می دی...

همون روزی که داره مياد...

آره داره مياد...

۱۳۸٢/۸/٧
 

از روزی که خودمو شناختم هميشه پشتم بودی...

هميشه در کنارم بودی...

هميشه دست مهربونت رو سرم بوده...

هميشه بهترين راهنمايی ها رو برام کردی...

هميشه طپش قلبتو احساس کردم...

هميشه نفساتو می شنيدم...

هميشه برام پدری کردی...

بابای گلم نرو...من تنها نذار ...من هنوز همون کوچولوی توام...

به خدا هنوز اينقدر بزرگ نشدم که بتونم بدون تو رو پام بايستم...

هنوز ثانيه به ثانيهء عمرم دلخوشم به صدای گرمت...

به چهرهء نازت...به مهربونيات...

هنوز دلم می خواد مثل کوچيکيام وقتی دعوام می کنی بهت بگم بابايی جونم منو ديگه دوس نداری ...دلم می خواد سرمو بذارم رو شونه هات...

به خدا هنوز کوچولوی کوچولوام..به خدا هنوز بهت احتياج دارم...

بابايی تورو خدا نرو...بابايی اگه بری من ديگه با کی درد دل کنم...

بابايی اگه بری ديگه تنهای تنها می شم...

فردا کجايی... سفر به خير مسافر من گريه نکن به خاطر من...

در نگاهت مانده چشمم شايد از فکر سفر بر گردی امشب...

از تو دارم يادگاری سردی اين بوسه را پيوسته بر لب...

قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن...

بسته ای بار سفر را ...

گفته ای شايد بيايی از سفر اما نمی شه باور من...

رفتنت را کرده باور التماسم را ببين در اين نگاهم...

۱۳۸٢/۸/٦
 

نگرانی؟ نه نگران نباش.

من ديگه بلدم از خيابون رد شم.

ماشينا هم ديگه با من کاری ندارن...

دزدا؟ نه اونا هم سرشون به کار خودشونه ...

قول می دم دنبال بادکنکی هم راه نيفتم.چون سالها

پيش قول دادی برام بخری پس هنوز اميدوارم.

يادته اون بچه که می خواست آدامس بفروشه به تو؟

اونه صحنه هر گز فراموشم نمی شه...

تو خيابون حتما از رو خط عابر رد ميشم.

بعد سمت  چپ بعد راست!!!

درست گفتم؟ديدی چه زود ياد گرفتم !

اما تو چی؟

هنوز يادته که بهت گفتم خيلی دوست دارم...

بلاخره تونستی بفهمی خيلی چقدر می شه؟

 

 

 

۱۳۸٢/۸/۳
 

نمی دونم بازم چم شده...چرا بازم گلوم درد می کنه...چرا باز هی از چشام آب مياد...چرا باز تا می رم سراغ کامپيوتر زود آهنگ سر سپردهء اندی شروع به خوندن می کنه...چرا دلم باز خيلی کوچولو شده...خيلی تنگ شده...چرا باز پاکتهای سيگار زود زود تموم می شه...چرا باز می خوام فقط تنها باشم...

چرا الان فقط دوس دارم با اون ديوونهه درد دل کنم...چرا پس نيستش؟...مگه خودش نگفته همه جا پشتمه...پس چرا الان نيست؟؟؟چرا چراغش خاموشه؟چرا دوباره نمياد جنگ و شروع کنيم باهم؟من می خوام بازم براش !!buzz بزنم و در برم جواب ندم...دلم می خواد الان بازم پليس بياره دم خونهء مسنجرم و بگه منزل بيليارد؟ می خوام دستگيرش کنم..و من بگم زنگ بالا رو بزنيد و اون دوباره بياد بگه بالا که پشت بومه و کلی بخنديم...دوس داشتم الان بود و جواب اين همه دلتنگی منو می داد...چرا نيستی...دلم می خواد باز نصف اسمشو با يه داداشی کنارش هزار بار بنويسم...دلم می خواد باز با کيبورد بزنم توسرش و بگه اونجا چه خبره دعوا شده؟...دلم می خواد باز سوسک بکشه...دلم می خواد...وای خدايا چرا امروز من اينجوری شدم..چرا اينقدر خودخواه شدم چرا همه چيزو واسه خودم می خوام؟..چرا کسی از من نمی پرسه چه غمی داری؟ چرا من خودمو کنار گذاشتم؟چرا اينقدر استخونام درد می کنه؟بين اين همه آدم چقدر احساس تنهايی می کنم...

اگه با اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه...

چرا گفتی که خواب عشقمو رو سادگی ديدم...

چشم پر گريه می خوای هر دو چشمام ماله تو...

عشق آخرين همسفر من مثل تو منو رها کرد...

تو که بودی که به هر کس که رسيدی اين چنين محو تماشای تو بوده...

قصهء فاجعهء دلبستگی شد...

هميشه خواب تو ديدن دليل بودن من بوده...

دلم تنگ دلم تنگه خدايا...منو ديوونه کرده...

تو يه دنيا تو رو دارم برای من همين بسه...

چون به يادته تو می افتم...

بگو جوابمون چيه حرف حسابمون چيه...

آهای مردم دنيا گله دارم گله دارم...

 

۱۳۸٢/٧/٢٩
 

سلام...بيا ديگه...بچه تو چرا اينجوری می کنی...من می نويسم...وای آينهء ماشينم...غلط کردی صبر کن پليس بياد...پول ندارم...ساندويچش عالی بود...تو کجايی فرودگاه؟!؟!خودت می دونی به من چه...من اگر ما شود...فقط يه بار ...ما دوستيم.....هر کی باشه...صلاح مملکت ما...

بازم ميگم من ديگه تو انجمن نيستم...

يه چيز ديگه خودش می دونه با کيم: زرشک

من خوبم شماها چه طورين؟

۱۳۸٢/٧/٢٤
 

آقا اول اجازه بديد بنده ۲۵۶ بار؛ با ۱۰ دور ديگه ؛ با يک نون اضافه؛{ آقا نوشابه بدون غذا نداريم } دور اين اکانت خودم بگردم...

آخه می دونيد جاتون خالی اين چند روزه من يه اکانت گرفتم با سرعت ۶/۴۶ وصل می شد ولی هيچی غلطی نمی شد باهاش کرد...دريغ از باز کردن مسنجر و بسيار زياد باعث عصبانيت شده بود...

راستی من ديگه جزو انجمن وبلاگ نويسان نيستم...

بازم بايد از اون ديوونهه تشکر کنم...من طبق معمول هميشه تصادف کردم...و آينهء ماشين خورد خمير شد و چون پول نداشتيم و حتما هم می بايست اين آينه تعمير می شد اين ديوونهه مبلغ ۱۰۰۰۰تومان بهمون داد حالا بگذريم که چقدر من خجالت کشيدم و داشتم می مردم از خجالت  راستش  داشتم مثل يخ آب می شدما (اشتباه اصلا تایپی نبود)  ولی باز از رو نرفتم وطبق معمول هميشه تخته گاز رفتم سر قرار که پولو ازش بگيرم....

راستی نمی دونم چرا يه پست در ميون کامنتای من ۴۷ تا می شه؟؟؟

يه چيز ديگه هم بگمو برم...چند روز پيش اين در اين پستش نوشته بود که رفته کافه بلاگ و اونجا اسم من هم بوده...ولی من هر چی فکر کردم ديدم نه!من تاحالا اونجا نرفتم...بعد گفتم بذار يه خورده ديگه فکر کنم شايد رفته باشم ...ولی نه..هيچی يادم نيومد.خلاصه واسش کامنت گذاشتم که احتمالا اشتباه ديدی...اونم اومد کامنت گذاشت که نه اشتباه نشده.اگه خودتم بری تو دفتر ممبراش ببينی اسمت هست.خلاصه ما ديروز رفتيم اونجا ولی هر چی خودم با صاحب کافه گشتيم هيچ اسمی از بيليارد نبود که نبيود...خلاصه يه آب پرتغال انداخت تو پاچمون که بهشم گفتم بايد تا قرون آخرش بده!!!

موفق باشيد و بای...

۱۳۸٢/٧/٢۱
 

آيا هيچ وقت در سرزمين شادی بوده ای؟

جايی که همه هميشه خوشحالند!

جايی که همه دربارهء شادترين چيزها

شوخی می کنند و آواز می خوانند.

جايی که همه چيز محشره و هيچ خيالی نيست...؟

هيچ کس غمی نداره!

و تا بخواهی لبخند و خنده است؟

من در اين سرزمين بوده ام.

اگر بدانی چقدر کسل کننده است!!!

بچه ها يه وبلاگ پيدا کردم که در مورده بيليارد نوشته...من هم تازه باهاش آشنا شدم...بريد ببينيد .تورو خدا واسش کامنت هم بذاريدااااا. اينم اسم وبلاگش:

يه بچه شيطون

 

۱۳۸٢/٧/۱٦
 

امشب با خستگی طاقت فرسايی که از راه زندگی دارم در کاروانسرای تو منزل می کنم.تا فردا در سايه روشن سحر به راه خود ادامه دهم....مهمان نوازی غريبانهء تورا فراموش نمی کنم....

۱۳۸٢/٧/۱٢
 

من به دلم به احساسم به باور هايم پشت نکردم

و به انتظار نشستم به انتظار روزی که خورشيد حقيقت طلوع کند

 وچشم و دلم را از انوار طلاييش روشنی بخشد ولی افسوس

که اين انتظار بی سرانجام بود و من

 محکوم بودم تا ابد ساکن شهر شب باشم.

 من به خورشيد سلام نکردم زيرا اساسی ترين گوهری را که می بايست

 به پای او بريزم از دست داده بودم

۱۳۸٢/٧/۸
 

هر چی که دارم ماله تو.باقی عمرم ماله تو.شعرای عاشقونم اگه نمردم ماله تو.مال و منالی ندارم اما ستاره هارو هر چی شمردم ماله تو.توی قمار زندگی هر چی که باختيم پای من هر چی که برديم ماله تو....

روزگار شبهای تارش ماله من شبای مهتابی و صبح سپيدش ماله تو.روزگار سردی و ياءسش ماله من همه سر فرازی و عشق و اميدش ماله تو...

زندگی صدای چلچله های سبزه زارش ماله تو.غرش و پنجهء ببرهای درنده اش ماله من.زندگی نم نم بارون و عطر شاليزاراش ماله تو.چشم جغدو زهر مارهای کشندش ماله من...

 

۱۳۸٢/٧/٥
 

شايد تو برای دنيا يک نفر باشی

ولی برای من تمام دنيايی...

۱۳۸٢/٧/۱
 

هنگامی که عاشق می شوم برای هميشه خواهد بود

ويا اينکه هرگز عاشق نخواهم شد

در دنيای سرکش مانند اين

عشق پايان می پذيرد؛ پيش از آغازش و بارها

مهتاب بوسه می زند و اينگونه

بنظر می رسد ؛ گرمای خورشيد را به سرما بدل می کن

هنگاميکه دل می سپارم به طور کامل خواهد بود

و يا هرگز دل نخواهم داد

و لحظه ای که احساس می کنم تو نيز اينگونه احساس می کنی

هنگامی است که عاشق تو می شوم....

۱۳۸٢/٦/٢٩
 

شايد مسخره باشه ولی تصميم دارم از امروز ؛صبح به صبح به خورشيد سلام کنم...تصميم دارم صبح ها پنجره رو باز کنم و بذارم سردی هوا يه سيلی کوچولو بهم بزنه...تصميم دارم مهربون باشم...خاکی باشم...خودم باشم...نفس بکشم...

يه تصميم ديگه هم دارم اينم اون که از امروز ماست با انگشت بخورم...

امروز بايد زود زود زود می رفتم باشگاه...کلی کار داشتيم...ولی ساعت که زنگ زد ديدم اصلا نمی تونم برم...ديشب تا صبح نخوابيده بودم...همش سر کتری بودم آب جوش بخورم ...ولی بايد يه زنگ می زدم می گفتم که نميام...هنوز بلند نشده بودم که خود رزالين زنگ زد و فحش ...فحش...فحش...که کجايی دختر؟؟؟ کلی کار داريم ...چک دارم...بايد برم بازار...بچه ها منتظرن و...من هم با افتخار فراوان گفتم که حالم خيلی بده...نمی تونم بيام...و باز اونم کلی فحش که می خواست ديروز کوه نری....می خواستی شب ساعت ۱۰.۳۰ نيای خونه و....

خلاصه نرفتم امروز باشگاه...به خدا خيلی حالم بده...قابلا توجه دوستان عزيزی که ديروز باهاشون بودم...بنده به شدت سرما خوردم...

راستی جاتون خالی ديروز کوه...قرار متلک...پارک انديشه...

۱۳۸٢/٦/٢٦
 

مريم:امشب می خوام آپديت کنم ولی چيزی يادم نمياد.

اون ديوونهه:نداری ننويس.بذار وبلاگت استراحت کنه.در مورد دستور آشپزی بنويس.

مريم: اااا.نه يه چيز ديگه.يه چيز خوب.جالب.باحال.

اون ديوونهه:فکرم کار نمی کنه.

مريم:ديوونه...لوس نشو ديگه.بگو.دری وری هم بود بگو.

اون دیوونهه:برو تو وبلاگم.اگه چيزی خوشت اومد بنويسش اونجا.

مريم:نه.تقلب ديگه به اين واضحی؟

اون ديوونهه:در مورد فايدهء گوسفند بنويس.

مريم:نه...ااا يه چيز ديگه بگو...

اون ديوونهه:بابا اگه بتونی در مورد فايدهء گوسفند اونم با نگارش جديد بنويسی کار کمی نيست.

مريم:آخه چی؟تو بگو من کپی کنم.

اون ديوونهه:نه ديگه بايد ذهنتو به کار بندازی...

مريم:تو بگو...اصلا يه چيز ديگه بگو.

اون ديوونهه:من بگم که فايده نداره.خودت بايد بنويسی.

مريم:يه چيزی يادم اومد.صبر می کنی بنويسم بعد بری بخونی؟

اون ديوونهه:نه.داريم می ميرم از خواب.صبح می خونم.

مريم:خيلی باحاله.ميميری از خنده.کلی کفت در ميره.

 

انگار بدم نشدا....چت الانم با اون ديوونهه بود.خوب چی کار کنم.چيزی يادم نيومد...

۱۳۸٢/٦/٢٢
 

اينم از اون جمله هايی که بايد چند بار خونده بشه...

مراقب باشيد چيزهايی رو که دوست داريد بدست آوريد

وگرنه سر انجام مجبور خواهيد شد

چيزهايی رو که بدست آورديد را دوست بداريد...

راستی يه خبر يه مژده:

شاه شهر قصه ها برگشته...چند روز پيش که رفتم تو وبلاگش هوارتا ذوق کردم که نوشتهء جديد داده...

۱۳۸٢/٦/۱٩
 

تو می تونی بعضی از مردم رو برای هميشه احمق فرض کنی.

تو می تونی همهء مردم رو بعضی وقتها   احمق فرض کنی .

اما نمی تونی همهء مردم رو برای هميشه احمق فرض کنی.

اگه نفهميديد دوباره بخونيد من خودم چند بار خوندم تا فهميدم يعنی چی...

خيلی قشنگ بود نه؟؟؟ 

۱۳۸٢/٦/۱٦
 

هميشه فکر می کردم همهء اشتباهات دنيا رو من انجام می دم...

هميشه فکر می کردم فقط منم که زود قضاوت می کنم...

هميشه فکر می کردم فقط منم که به ديگران اجازهء دفاع نمی دم...

هميشه فکر می کردم تنها کسی که تو دنيا زود از يکی بيزار می شه منم...

هميشه فکر می کردم فقط منم که ظالمم...

هميشه فکر می کردم....

ولی حالا يکی رو دست ما بلند شده...دمش گرم...

می دونم خيلی خرم...می دونم خيلی احمقم...ولی اينم می دونم که بی معرفت نيستم.می دونم که خيلی راحت از کنار کسی نمي گذرم.می دونم زود آدما رو فراموش نمی کنم.می دونم حتی بد دشمنم رو هم نمی خوام.می دونم دهن بين نيستم.می دونم اجازهء صحبت به ديگران رو می دم.می دونم...

دانشمندان می گن آدما در روز ۹ دقيقه احمق می شن.و اين دقايق احمقی من هم بابت اين پست مزخرفی که دادم بالا هدر شد...

ديوونه جونم...می دونم که دعوام ميکنی بابت اين پست...می دونم که امشب کلی بحث دارم باهات...می دونم که...ولی منو ببخش...مجبور بودم...خيلی برام زور داشت  که اينو نوشتم... 

۱۳۸٢/٦/۱٢
 

پشت پنجره  پروانه ای پرپر می زند.چه می خواهد؟در اين برف سنگين چه می کند؟وقتی پنجره را باز کردم ديدم پروانه به پای گل مصنوعی افتاده است...

 باشگاه اسکيتم چند وقته شروع شده...حسابی سرم شلوغ شده...صبح ساعت ۸.۳۰ می رم شب ساعت ۶ميام.حالا يه وقتا زودتر يه وقتا ديرتر.امشب که ساعت ۹ خونه بودم.شام هم ...خوب اين که ديگه معلومه...ساندويچ...

ديگه خيلی کمتر پای نت می شينم و خيلی خوشحالم.اينم مديون همون ديوونه هستم که هميشه با راهنمائی هاش منو کمک می کنه....مرسی مرسی مرسی...

در مورد اون جمله بالا هم بگم:

 سعی کنيد هيچ وقت واسه کسی گل مصنوعی نباشيد...يا گل نباشيد يا اگه هستيد مصنوعی نباشيد...

 

۱۳۸٢/٦/۸
 

تنها از تو خواستم ؛ با من صحبت کنی ولی تو به آسانی قلبم را تسخير کردی و عشق را می شناسم هنگاميکه می بينمش اما زمانی که نزديک من هستی؛ آن... احساسی است خوشايند.

اين قلب من است که در دست گرفتی. گرفتار طلسمی هستم که نمی توانم از آن رهايی يابم...هرگز اجازه نميدم که بری چون...

حس پاک درونم می گويد که او...

کاش می توانستم به تو بفهمانم برای شروعی ديگر دنيا را نثارت می کنم...

هرگز نفهميدم که چرا ترکم کردی و چرا با من وداع نکردی؟اما اکنون که تو را می بينم از درون خرد شده ام؛ اما غرورم را حفظ کردم.اکنون می فهمم که ؛بهتر است بعضی حرفا نا گفته بماند...

اميدوارم روزی برسه که بفهمی چه گفته ام ولی آيا آن روز جرات اين را داري که بگويي: اشتباه کردم؟

مدتهاست که نهايت سعی ام را کردم که اين ديوارها را بر شکنم ولی تو آنقدر آن هارا محکم ساختی که...

دوست داشتن مثل کارهای روزمره نيست.برای بقاء آن نياز به اراده و پشتکار دارد

کسی نيستم که جنايتی را مرتکب شود و صحنهء جرم را ترک کند... اهل پشيمانی هم نيستم...

واقعا نمی خواهم بروم اما از صميم قلب می دانم اين بهترين کاری است که می توانم انجام دهم.کسی را خواهی يافت که برايت آن باشد ؛ که من هرگز نبودم.که به تو هديه کند چيزی بهتر از  آنچه در عشق من خواهی يافت...

اما اين يک جنايت است بسيار... که در حق من می شود...

همهء اينا رو از رو  کتاب مجموعه های سلن ديون تيکه برداری کردم ....خيلی قشنگ بود نه؟؟؟

 

 

 

۱۳۸٢/٦/٢
 

چون به ياد تو می افتم ديده ام از اشک تر می شه.شادی از من می گريزه گريه هم بی اثر می شه.وقتی اين شعرو می خونم همش تو در برابرمی .می دونم تو هم می دونی که اميد آخرمی...

چون ز تو هيچ خبری نيست سازه من بی آهنگ می شه.می نويسم که بدانی دلم برايت تنگ می شه.با چنين تنهايی و درد شب می شه دنيای خورشيد به خودم می گم که ای کاش چشمونم تورو نمی ديد...

 

۱.بابام به سلامتی اومد کلی بوسش کردم....دلم هوارتا واسش تنگيده بود...

۲.ببخشيد اگه يه خورده دير شد  راستش ديگه حس آپديت کردن ندارم....

۳.به اين وبلاگ بلاگر ۸۲ هم يه سر بزنيد خودتون می دونيد ديگه چيه...

۴.اين چندتا جملهء باحال رو هم داشته باشيد تا بعد...

*اگر حباب نفس بکشد مطمئنا می ميرد.

*بعضی ها می خواهند با جراحی بينی ؛ دروغگوييهايشان را مخفی کنند.

*فقط ستاره ها از چشمک زدنشان منظوری ندارن.

*زندگی سخت ترين راه خودکشی است.

*آدمها وقتی به آسمان خوشبين بودند هواپيما را ساختند و وقتی بدبين شدند چتر نجات را.

 

 

۱۳۸٢/٥/٢۸
 

جواب اين همه دلتنگی را چگونه بدهم؟باشه دیگه گريه نمی کنم...


در حوالی خيابانهای بی پرنده و رويا چشم به راهت می مانم...


می دانم باز خواهی گشت.تا آن روز ايستادگی را مرور می کنم...


مهربانا برايم از آسمان بگو. و از محزونی که دلتنگی مرا برای فرشته ها می نوازد برايم از سفر بگو و از مسافری که از ابرها می رسد و يک ليوان باران به من تعارف می کند...


 

۱۳۸٢/٥/٢٤
 

امروز جمعه است.خيلی دلم گرفته.از اون روزهای بد بود امروز.اعصابم از خيلی مسايل خورده.مسايلی که اصلا به من مربوط نيست.


امروز دوس داشتم با بابام حرف بزنم  ولی نمی گرفت. آخه می دونيد که مسافرته.امروز دوس داشتم برم بيرون بگردم ولی نشد.امروز دوس داشتم با يکی از دوستام حرف می زدم ولی نشد.امروز دوس داشتم علی خونه بود ولی نبود.امروز دوس داشتم خيلی خوشحال بودم ولی نبودم.امروز دوس داشتم با ماشين تخته گاز برم ولی نشد.


امروز دوس نداشتم مربی ام بياد ولی اومد.امروز دوس نداشتم همش بی کار باشم ولی بودم.امروز دوس نداشتم معده درد بگيرم ولی گرفتم.امروز دوس نداشتم قرص بخورم ولی مجبوری ۲ تا خوردم.امروز تو اين وضعيت دوس نداشتم آپديت کنم ولی کردم.امروز دوس نداشتم به کسی بپرم و دعوا کنم ولی کردم.امروز دوس نداشتم شام درست کنم.ولی کردم.


الان هم نمی خواستم سگ باشم ولی انگار هستم....


هميشه به همه می گفتم قبل از اينکه غصه منو بخوره من می خورمش ولی امروز غصه منو خورد.


آخه دختر خالهءعزيزم نسيبه جونم  يکشنبه شب واسه هميشه می ره کانادا.ديشب عروسيش بود...ولی ما فقط گريه کرديم...

۱۳۸٢/٥/٢٠
 

سلام

آقا ما از دست اين بچه دیوونهء مهربون چی کار کنيم؟منظورم يکی از دوستامه.

ماشنبه شب داشتيم می چتيديم با اين طرف.يهو گفت يه لحظه صبر کن.ما هم اطاعت امر نموديم.خلاصه بعد از چند دقيقه اومد گفت:سوسک کشتم.گفتم:وويی نترسيدی؟گفت چرا ترسيدم.فرار کردم.دنبالم کرد.جيغ کشيدم ترسيد سکته کرد مرد.

حالا ما هی بخند هی بخند.آخه يکی نيست به اين ديوونه بگه اين چه طرز سوسک کشتنه؟

دوباره صحبت کشيد به ياهو.گفت آره من يه مدت yahoo helper بودم.گفتم اااااا جدی؟يعنی اگه الان من به yahoo helper پی ام بدم تو جواب می دی؟گفت نه بابا دو روز بودم ولی چون زبانم خوب نبود بيرونم کردن.

خلاصه از همين جا به اين ديوونه می گم.خودت می دونی که خيلی ماهی و من تو رو آی لاو يو...

 

۱۳۸٢/٥/۱۸
 

سلام

امروز خيلی ناراحتم چون بابای گلم؛بابای نازم برای دو هفته رفته مسافرت و منو تنها گذاشته و دارم دق می کنم...

بعضی از دوستان می پرسن:مريم چرا ديگه سر نمی زنی؟چرا ديگه کامنت نميذاری؟چرا وقتی on line هستی pm نمی دی؟ چرا خودتو می گيری؟چرا چرا چرا؟؟؟

می خوام امروز جوابشون رو بدم....

چون گروه ما خيلی ....... شده.همش شده خاله زنک بازی.موش دووندن تو کار اين و اون.حرف در آوردن واسه اين.واسه اون.واسه حتی صميمی ترين دوست.....می دونم همه از اين وضع ناراحتن و من الان دارم درد خيلی از بچه ها رو می گم.ولی ديگه از اين وضع خسته شدم.بابا آخه يه خورده به خودتون بياين.منظورم به خودم هم هست.ولی...

بی خيال..بعدشم اينکه اون شخصی رو که پشت سر من حرف زده بود و اون کامنت های مزخرف رو واسم گذاشته بودرو پيدا کردم.از همين جا بهش می گم که يه سوتی گنده يه جا دادی که دستت رو شد....

می دونم بازم الان مياين می گين.وای مريم جون چی شده؟کی بوده؟ما که نبوديم!از بچه های خودمونه؟بگو ما هم بشناسيمش و .....و خودتون رو اينجوری تبرئه می کنيد...

بايد بگم بله.از بين خودمونه.کسی که حتی فکرش رو هم نمی تونيد بکنيد.

يه نصيحت خواهرانه هم داشتم.به هيچکس اعتماد نکنيد.هيچکس...

يکی از دوستای گلم يه حرفه خيلی قشنگی زد:

گفت اوائل همه با هم خيلی صميمی بودن.چون همه نقاب به چهره داشتن و نقش بازی می کردن.ولی حالا ديگه کسی نمی تونه نقش بازی کنه.نقابها رفته کنار و ماهيت اصلی هر کی مشخص شده....

خلاصه اول که بسيار متاسفم.

دوم از دوستای گلم که تو اين گروه هستن اگه بی احترامی شدعذر خواهی می کنم.چون نمی خواستم اسم کسی فاش بشه مجبور شدم اينجوری توضيح بدم.خلاصه از دستم ناراحت نباشيد.دوتا ضرب المثل هست که می گه:

طلايی که نابه چه منتش به خاکه(واسه اون دوستای گلم)

چوب رو که بر داری گربه دزده حساب کاره خودشو می کنه(واسه اون طرف)

ببخشيد ديگه.ايندفعه خيلی پر حرفی کردم...

۱۳۸٢/٥/۱۳
 

بچه ها فکرشو بکنيد با اطمينان فراوون از اينکه مثلا x الان هرگز آن لاين نمی شه مسنجر خود را باز کنيد و در کمال خونسردیيک status باحال واسش بنويسيد بعد يکدفعه به صورت invisible بياد بگه اين واسه منه؟

وای چه صحنهء افتضاحی!چه خيت کاری! اونوقتکه که می خواين برای اولين بار از عصبانيت اينکه اين ديگه از کجا پيداش شد بترکيد.

اونوقت فکرشو بکنيد تازه طرف کلی ذوق مرگ شه وقتی بفهمه واسه اون نوشته بوديد....

و بعد همه چی لو بره...

۱۳۸٢/٥/۱٠
 

می خواستم بازم از پريسای قشنگم براتون بنويسم ولی گفتم نه.اون فقط ماله من بود.ببخشيد با کسی تقسيمش نمی کنم.فقط اين شعرو تقديم می کنم بهش با يه دنيا عشق...

خداحافظ برای تو چه آسون بود

        ولی قلب من از اين واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو فقط رفتن

         برای من ولی اين رفتن جان بود

خداحافظ برای تو شگون داشت

          برای من غم صد آسمون داشت

برای من که محتاج تو بودم

            شکست و ماتم و دردو جنون داشت

تو وقتی پر زدی دل با تو پرپر زد

           فقط غم بود که اومدحلقه بر در زد....

 

۱۳۸٢/٥/٧
 

روز اول دبستان يه دختر چشم عسلی با موهای بافته اومد گفت:ميای با هم دوست شيم؟گفتم:آره.گفت:اسمت چيه؟گفتم:مريم.گفت:اسم منم پريسا.


همين.


سال چهارم دبستان از مدرسهء ما رفت ولی هر روز با هم بوديم.يه روز اومد خونمون گفت مريم اينجوری نمی شه.دستتو سوراخ کن.خونشو بريز رو خون دست من.تا بدونم هميشه با هميم.منم مسخره اش کردم گفتم با مته؟؟؟؟؟؟؟؟وقتی خونمون رسيد به هم جفتمون گريه کرديم بعدش هم کلی خنديديم.


سال ۷۸ باباش فوت کرد.يادمه تو بهشت زهرا اينقدر گريه کرد تا حالش بد شد.تازه فهميدم که مريضه.نمی دونستم.نمی ذاشت من بفهمم.وقتی ازش پرسيدم چرا؟گفت :اگه می فهميدی اونوقت فکر می کردم داری بهم ترحم می کردی.


وقتی ازدواج کردم کلی برام خوشحالی کرد.ولی غمو تو چشاش می ديدم.


اين اواخر خيلی بهونه گيرشده بود.همش می گفت بيا خونمون.منم می گفتم ديوونه ازدواج که بکنی می فهمی چقدر سرت شلوغ می شه.


هفتهء پيش با هم رفتيم بيرون.يادمه گفت مريم دلم برات تنگيده بود هوارتا.منم بغلش کردم.بوسيدمش گفتم ديوونه.شنبه زنگ زد.گفت بيا خونمون.گفتم بايد برم جايی.برگشتنه يه سر ميام پيشت.ولی چون ماشين خراب شد نتونستم برم.ديگه يادم رفت زنگ هم بزنم.


امروز صبح زنگ زدم بهش.مامانش گفت ديشب حالش خيلی بد شد برديمش بيمارستان.يوهو دلم ريخت پايين.امروزم که کلی برام اعصاب خوردی جور شده بود.شب ساعت ۱۲.۳۰ زنگ زدم .خواهرش گفت:


پريسای خوشگلت


              عروسک نازت


                        پريسای مهربونت


                                                رفت.


حالا من چی کار کنم.ديگه پريسا ندارم.ديگه اون شونه های ظريفش نيست که سرمو بذارم روش های های گريه کنم.ديگه هيچگيو ندارم.تنها شدم.تنهای تنها.

دلم واسش تنگ شده.انگار يه عمره که نديدمش.واسه شيطونياش.دوست دارم گفتناش.لوس کردناش.

خدايا آخه چرا پريسای من؟مگه اون چه گناهی داشت؟

پريسا جونم دوست دارم هوارتا.دلم واست تنگيده.کجايی؟بيا پيشم.چرا تنهام گذاشتی؟من پريسامو می خوام.


 


 


 

۱۳۸٢/٥/٦
 

امروز اومدم آپديت کنم ولی هيچی به ذهنم نرسيد.هر چی نوشتم چرت و پرت از آب در اومد.پس يه خورده لينک بازی کنيم بريم.راستی شنبه با سه تا از دوستای خوبم رفتم بيرون.خيلی خوش گذشت.ممنون ازشون فقط کاش دماغشونو نمی کردن تو آب پرتغال من.

اول بگم اين کوچولو هم که پدر بزرگ همهء ماست شنبه به دنيا اومده بريد زود تبريک بگيد.الان شايد لالا کرده باشه.

شاه شهر قصه ها هم خدا حافظی کرد.مگه نمی دونست هيچ جانشينی به جز خودش لياقت اين پست رو نداره؟

اين خوشگلهء من يه عروسک نازه که تازه اومده تو زندگی من.پونه جونم هوارتا دوست دارم.

 

۱۳۸٢/٥/٢
کامنت گذاری

سلام.

آقا همه ديگه فهميدين که من دارم کلی کامنت می ذارم.حالا چرا اين عمل رو دارم انجام می دم خودم هم موندم.شايد از روی بی کاری.شايد از روی احسان و نيکی.شايد از روی ...نمی دونم.خلاصه اين عمل بسيار عاليه و خيلی لذت می برم و بسيار خوشنود می شم.حالا کی نوبت شما می شه نمی دونم.ولی ميام يه روز ميام.

امروز رفتم تو وبلاگ پرنسس عزيز و براش کلی کامنت گذاشتم.ميدونم کلی داره فحشم ميده ولی بی خيال.کلی خوش گذشت.

راستی نازک نارنجی هم باز خونه تکونی کرد.تبريک می گم و بهش ميگم:دوست دارم هوارتا. بوس بوس.

اولين فراوونی کامنت هم از طرف من برای داريوش کبير رفت.

بيچاره بلاگ اسکايی ها.وای چه خوب که من اينجام.اگه اونجا بودم الان ديگه منو نداشتيد.اينم مديون يه عده دوستای خوبم هستم که گفتن بيا اينجا.خودشون می دونن کی.ازشون ممنون.

اينم ماله امروز.

 

 

۱۳۸٢/٤/۳٠
خواب

نمی دونم چرا ديشب دوباره به خواب نازی من پا گذاشتی شتابون اومدی اون نيمهء شب سرشک غم تو چشمام جا گذاشتی.اگه يادت باشه خودت می خواستی که هر چی بود ميون ما تموم شه تو رفتی و برات فرقی نمی کرد که خواب خوش به چشمونم حروم شه اگه حرفی واسه گفتن نداری چرا شبها نمی ذاری بخوابم تو که با من سر ياری نداری چرا هر نيمه شب آيی بخوابم...

چرا شبها نمی ذاری بخوابم؟

۱۳۸٢/٤/٢٧
 

فقط اومدم بهتون بگم خيلی بی معرفتين.خيلی بی برنامه هستين.آبروی منو بردين.اين همه پز شماهارو به علی دادم.اينهمه گفتم بچه های با حال و با معرفتی هستن.آره ديدم...وای آخه آدم چقدر می تونه بی برنامه باشه؟چقدر؟

۱۳۸٢/٤/٢٤
سئوال

سلام

امروز می خوام چند تا سئوال ازتون بپرسم.اگه دوست داشتيد جواب بديد.( قبلش هم بگم من با علی هيچ مشکلی پيدا نکردم فکر بد نکنيد.):

بچه ها

اگه شماها يه ستاره داشتيد بهش چی می گفتين؟

اگه يه تفنگ پر داشتيد باهاش چی کار می کرديد؟

اگه يه دفتر يادداشت با يه قلم داشتيد اولين چيزی که می نوشتيد چی بود؟

اگه قرار بود الان سوار قطار زمان می شديد به کدوم دوران بر می گشتيد؟

اگه از دست يکی شاکی بوديد چی کار می کرديد؟

اگه بدونيد شماره معکوس شما به راه افتاده چی کار می کرديد؟

اگه دلتون گرفته بود الان چی کار می کرديد؟

اگه از شدت بغض گلودرد داشتيد چی کار می کرديد؟

اگه....

 

۱۳۸٢/٤/٢٠
 

من دورم از آدما حرفاشون تو خالی قصهء نا تمومن ...ترس ...ترس تو نگات با منه ولی غصه ها بی دومن...تو چشات يه دنيا رازه از حرفا چه فايده؟؟؟ بزار تماشات کنم شب من پر از نيازه ولی نواسه گفتن يا شنيدن. نگو از گذشته هات نگو از کجا ميای بزار تا من گم بشم تو صدای خنده هات نگو از فاصله ها نگو از ابر سياه نگو از هيچی نگو نشکن اين سکوت ما ....شب عمری بامنه  نگو از دنيا نگو از اين زمونه... صبر...صبر کردم که شايد يکی از راه برسه درد منو بدونه....

 

در آخر هم می خوام مرگه دو خواهر که معنی وفاداری رو به عالم فهموندند( لاله و لادن بيژنی ) رو تسليت بگم.در اينجا هم عکسی از تابوت اين دو عزيز است اگه دوست داشتيد بريد ببينيد.

راستی من يه کاری کردم که امکان داره يا وبلاگم هک شه يا بسته شه.نپرسيد چی که نمی گم.ولی اگه بسته شد بريد به همون آدرس قبليم تو بلاگ اسکای.

۱۳۸٢/٤/۱٥
 
توی اين زندون ترديد زير سقفی از دو رنگی سايه انداخته رو چهره ام روی اين صورت سنگی. بازم از خودم می پرسم مگه اين همون کسی نيست که حالا با من غريبه است بازم از خودم می پرسم.ديگه از خودم می ترسم.ديگه خسته از سوالها بی تفاوت به اين جوابها گمشدم هر شب تو رويا قصه های تو کتابا ديگه خستم...آره خستم...خسته....ميگن اونجا پشت کوهها جايی که هيچکس نديده آسمونش پاک و آبی پر از ابره سپيده مردمش با هم يه رنگن فکر آزاری ندارن تو دلاشون واسه کينه سر سوزن جا ندارن.... واسه کينه جا ندارن....
۱۳۸٢/٤/۱۱
 
يک شب ديدم تو رويا وقت سفر رسيده وقت گذشتن از تو وقت وداع رسيده .رسيده ام به انتها راهم راهی درازه وقت شکفتن گل وقت شروعی تازه شايد همو نبينيم غمه همو نبينيم ولی شايد يه روز رو ابرا بازم به هم رسيديم گذشتن از انتها باز هم به خود رسيدن وقت شکفتن شب پايان راه ديگر ديگه حرفی نمونده وقت گذشتن از توست.وقت گذشتن از ما دلو زدن به دريا....


در ضمن بچه ها اين وبلاگ رو هم بريد. حتما حتما حتما
۱۳۸٢/٤/٧
 
روی يک مبل لميد آب سيبش را خورد.پیپش را آتش زد.نيم نگاهی به فنجان قهوه اش کرد روی يک کاغذ براق نوشت:آه ...ای تشنه لبان ما چه سان همدرديم.جام را خالی کرد.در دلش گفت سلامت باشم.روی يک سطر نوشت : آه...ای مرد عليلی که گلويت خشک است من تو را می فهمم.


راستی بچه ها احسان پسر ايرونی هم رفته خونهء جديد.بريد ملاقاتش.کادو يادتون نره.گل و شيرينی هم قبوله.کامنت هم می پذيريم.از آوردن اطفال معذوريم.

مديريت وبلاگ

۱۳۸٢/٤/۳
 
روزی تو به ديدار
خورشيد خواهی رفت
و خورشيد
با تابش نگاهت
آب خواهد شد...



سه سال پيش يک همچين شبی همه شور و حال داشتند.همه می خنديدند.می رقصيدند.تو آسمون هم همين جوری بود ستاره ها خيلی نورانی بودند.همش به من چشمک می زدند.ماه هم که ديگه نگو انگار داشت از شدت نورانيت منفجر می شد.احساس می کردم همه دارن نگامون می کنن.و تو دلاشون برامون آرزوی خوشبختی می کنن.لبخند ها يه جور ديگه بود خيابونها هم حسابی شلوغ بود.همهء ماشينها فلاشرهاشون رو زده بودند و هی بوق می زدندبيچاره اون گوسفندی که دم خونمون قربونی شد من که اصلا لب به گوشتش نزدم.وقتی اومديم تو خونه همه جا نو بود و بازم بزنو برقص.آخی يادش بخير وقتی بابام اومد دست به دست داد داشتم از گريه می ترکيدم همه می گفتن ما تاحالا نديده بوديم کسی اينجوري گريه کنه آخه من خيلی به بابام وابسته ام.هنوز هم بعد از سه سال هر روز صبح بايد به بابام زنگ بزنم تاآروم شم.آخه الهی يادمه علی بهم گفت: وقتی اينجوری واسه بابات گريه کني احساس می کنم کلی ازم دوری. و من به خاطر علی آروم شدم ولی تو دلم غوغايی بود... حالا بعد از سه سال چشم حسود کور چه زندگی خوبی دارم.و امشب به پاس اون شب عزيز و فراموش نشدنی داريم می ريم بيرون تا صبح ول بزنيم. نبود.....؟......؟
۱۳۸٢/۳/٢٩
 
چشم به راه يک مسافر که از يک ديار می اومد با خودم تنها می شينم تا شايد روزی دوباره خواب دريارو ببينم.ديگه هيچ فرقی نداره اگه خوابم يا بيدارم اگه تشنه واسه بارون يا که رگبار بهارم اگه يک ماهی تو دريا يا حبابی روی آبم.از همون روزی که رفتی يک سوال بی جوابم از همون روزی که رفتی تک و تنها مثل ابری پاره پاره توی انتهای هر شب که نداره يک ستاره با خودم تنها می شينم تا شايد بازم دوباره خواب دريا رو ببينم.....

خوب اينهم قالبه جديدم.چه طوره؟ دستش درد نکنه.
۱۳۸٢/۳/٢۳
 
چقدر بد بختند آنهايی که هميشه عمر بدنبال خوشبختی می گردند. دنيای عجيبی است.قانون کور است آن وقت من وشما دست به عصا راه می رويم.وقتی به تنهايی خود زل می زنيد سکوت را مراعات کنيد.بعضی ها حوصله ندارند و مال بعضی ها سر رفته.اکثر برايشان اهميت ندارد که توی دلتان چه می گذرد؛ همه مشتاقند بدانند چه در سر داريد.
تا دانايی هست خودتان را به نفهمی نزنيد.آنهايی که نيتشان شخم زدن ذهن شماست از فن آبياری چيزی نمی دانند.سعی کنيد همه را دوست بداريد؛حتی خودتان را. زندگی جای بحث دارد.گفتگو ندارد.آدمی وقتی از تنهايی به تنگ می آيد از انبوه جمعييت می گريزد.فرصت چيزی است از جنس باد. به بادش ندهيد.
واقعيت را چه عرض کنم ؛اما حقيقت همچنان تلخ است.آنهايی که شما را داخل آدم حساب نمی کنند رياضی اشان ضعيف است.عشق آدم را نمی کشد .زنده می کند.اگر بارتان افتاده غمی نيست.تا دلتان بخواهد بارتان می کنند.يکی می گفت همه فارسی بلديم ولی حيف زبان همديگر را نمی فهميم.موسيقی صدای زندگی است و صدای موسيقی زندگی.بعضی ها خودشان را کنار می گذارند تا با ديگران کنار بيايند.
۱۳۸٢/۳/۱٩
بيو گرافی
سلام
امروز می خوام فکر همهء وبلاگی های بی کارو که تنها کارشون اينه که بشينن بحث کنن که زندگی مريم بيليارد چيه ؛ راحت کنم:
من مريم هستم.۲۱ سال دارم. از کوچيکی هم بزرگ شدم.سال آخر دبيرستان هم با علی آشنا شدم و خدا رو شکر بهم رسيديم. عاشق بيلياردم و به خاطر همين هم اسم وبلاگمو گذاشتم بيليارد.
اين نوشته تا يه چند روزی اينجا هست. بی زحمت يا لينک بدين يا به اون افراد بی کاری که داشتن از فضولی می مردن بگين بيان بخونن.
۱۳۸٢/۳/۱٥
 
ای اشکها و ای نا اميد های من!
ای تنهايی ها و ای گوشه نشينی های من!
شما نزد من از هزاران پيروزی عزيز تر هستید.من بوسيله شما دانستم که هنوز يک جوان خطاکار هستم وديگرتاج آلاله های پژمرده و فانی مرا فريب نمی دهد.من بوسيله شما به تنهايی و گوشه نشينی رسيدم و طعم تلخ گريختن را چشيدم.
هر گاه انسان بر تخت سلطنت نشيند ؛ برده خواهد شد و هر گاه مردم از درونش آگاه شدند کتاب عمرش بسته می شود و هر گاه به اوج کمال رسد به قتل می رسد.انسا ن مانند ميوه ايست که چون برسد بر زمين می افتد و زير پا له می شود.
هنوز چند ماهی نگذشته که ناگهان شادی من از زندگی خود بيزار شد و رنگ پريده و بيمار شد و جز قلب من ؛ هيچ قلبی به عشق او نطپيد .
آنگاه شادی من در تنهايی خود جان سپرد و از اين به بعد هر گاه اندوهم را به ياد می آورم؛ شادی را نيز به ياد می آورم.
۱۳۸٢/۳/۱٠
تصادف
سلام امروز تولد يکی از بلاگری ها بود . ولی من همش بد اوردم. اول که بابت جريمه ۷۰۰۰ تومان پياده شدم. بعدش هم وایتصادف کرديم. آخه امروز من با ماشين رفتم و با همون ماشين هم متاسفانه تصادف کرديم و کلی پياده شدم.
۱۳۸٢/۳/۸
خم شراب
خوب به سلامتی وبلاگ دو نفرهء من و مازيار هم در اومد
خم شراب
۱۳۸٢/۳/٤
نامردی
الان ساعت ۵.۱۵ صبح است.قطرات لرزان اشکم بهم اجازهء ديدن نميده.فقط ديگه ببخشيد.هر چند که خيلی هاتون ارزش اشک رو نمی دونيد. خیلی از شماها حتی ارزش وبلاگ رو هم نداريد.اصلا همتون بريد. بريد هر چی دوست داريد پشت سر من بگيد .بی لياقتها . بی ارزشها.ديگه قرارهاتون نميام. ديگه کوه نميام.ديگه هيچ کدومتون دوست ندارم.من با شماها مثل کف دست رو راست اومدم.شماهارو جزو خانوادهء خودم حساب کردم.نسبتهای فاميلی روتون گذاشتم اونوقت شماهامنو به بازی گرفتين. هزارو يک حرف پشت سر من زديد. يکي تون هم نيومد به من بگه چه حرفايی پشت سر من می گن. بيشترتون بی معرفتين.آخه تا کی ميخواهين پشت سر آدما صفحه بزارين؟به کجا رسيدين؟ چی از آنتون شد ؟جز اينکه دل ادمها رو شکوندين. بياييد ...بياييد ببينيد بيليارد به کجا رسيد... بياييد ببينيد بيليارد شاد و خنده روتون چه جوری داره گريه می کنه ...ديديد آره. خيالتون راحت شد. حالا باخيال آسوده بريد دنبال سوژهءجديد. اره . به آرزوتون رسیدید.
می دانم کسی تابوت خستگی هايم را به دوش نخواهد گرفت.و چشمهايم در ناگهان اين همه روياي سياه حرام خواهد شد.
۱۳۸٢/٢/٢٩
 
روياهايم به تو نزديک است
تو در کنار آن کوه بلند
ايستاده ای
و من می توانم به آسانی
دسته گلی از ماه برايت بچينم.
۱۳۸٢/٢/٢٦
 
چشمانت را فراموش نکرده ام
که هميشه مايل به من می تابيد.
۱۳۸٢/٢/٢۳
 
چقدر آسمان چشمانت
بارانی است
مگر از کدامين خاطرهء
نابهنگام عبور کردی؟
۱۳۸٢/٢/٢٠
سلام
هنوز قديمی ترين کلام
تازه ترين واژه ديدار است
اگر امروز برای ان هم نرخی تعيين کنند
فردا با اولين سلام
کلاهت برداشته خواهد شد.